( ورود به انجمن سايت )

تبليغات
اگر از این قسمت عبور کنید، ضرر کرده اید!! نرم افزار خرید شارژ اندروید
و حال از شارژ کردن گوشی خود لذت ببرید؛ با احترام، فقط اندرویدی ها!
تنها با دانلود این برنامه از لینک مستقیم زیر و بدون حتی یک ریال هزینه می توانید به آسان ترین و ایمن ترین راه خرید شارژ در گوشی خود دسترسی داشته باشید.
آیا این روش ارزان ترین هم هست؟ بله حتی از قیمت خود شارژ هم ارزان تر!!

.: دانلود محبوب ترین نرم افزار اندروید خرید شارژ :.           کد نصب و فعالسازی تخفیف: 9720

آخرین ارسال های انجمن ترس و ماوراءالطبیعه: در چشمان آن پری زیبا چه دیدم؟؟؟  (نویسنده: alamegheyb، پاسخ ها:2، بازديدها:23 ) آیا جن ها مسلمان و مسیحی دارند؟؟؟  (نویسنده: alamegheyb، پاسخ ها:44، بازديدها:248 ) با عرض شرمندگی:  (نویسنده: احمدامینی، پاسخ ها:1، بازديدها:24 ) من یوفوها را دیده ام؟؟؟  (نویسنده: alamegheyb، پاسخ ها:2، بازديدها:25 ) نام صاحب این تصویر جن دیوانه کننده است  (نویسنده: alamegheyb، پاسخ ها:13، بازديدها:108 ) کمک به گسترش جادوی کل!  (نویسنده: Mehran_Sanea، پاسخ ها:1، بازديدها:24 ) ترس همیشگی4(کاغذه عجیب)  (نویسنده: rezapk، پاسخ ها:4، بازديدها:39 ) دیدن جن توسط یکی از اهلمون  (نویسنده: x mind، پاسخ ها:1، بازديدها:105 ) هالووین از دیدگاه معنوی  (نویسنده: Cyberlife، پاسخ ها:0، بازديدها:65 ) تسخیر شیطانی آشکار در مقایسه با ناآشکار بودن آن  (نویسنده: Cyberlife، پاسخ ها:0، بازديدها:51 ) خدایان که هستند؟  (نویسنده: Cyberlife، پاسخ ها:0، بازديدها:58 ) افکار جنسی ناخواسته – چگونگی کنترل و حذف آنها ؟  (نویسنده: Cyberlife، پاسخ ها:0، بازديدها:99 ) ارواح ( دیوها، شیاطین ، انرژی های منفی) چه هستند و چطور یک فرد تبدیل به روح میشود؟  (نویسنده: Cyberlife، پاسخ ها:3، بازديدها:102 ) خون اشام  (نویسنده: bella.swan، پاسخ ها:3، بازديدها:179 ) ترس همیشگی3  (نویسنده: rezapk، پاسخ ها:2، بازديدها:85 )

ترس همیشگی4(کاغذه عجیب)


سلام بچه ها امیدوارم حاله همه خوب باشه.بله بچه ها ما چند وقتی بود ک تو خونه جدید اقامت داشتیم و همه چی عادی بود و عادی جلو میرفت هیچ اتفاق خاصیم نمیفتاد تا ک اینکه من ی روز از روی کنجکاوی تو اینتر نت میگشتم دنباله همین جور چیزا و مزالبی درباره جنو طلسمو روحو خلاصه ب ی عکسی برخوردم ک ی ستاره پنج پر بود و دال هر پره ستاره اسم پنج تا از فرشته های اعظمو نوشته بود مثل جبریل اسمایل ... و کلماته لاتینیم زیرشون بود منم از روی کنج کاوی اینو چاپ کردم تا ب دوستم نشون بدم خلاصه شب بعده باشگاه باش قرار داشتم و منم اینو نشونش دادم اونم گفت ی چیزه شیطانیه و از این حرفا منم هیچ عین خیالم نبود دوسم ی نفرو پیدا کرده بود ک چند سالی هست رو این قضایا کار میکرد و ب گفته دوستم خیلی حرفه ای رفتیم کلی با طرف حرف زدیمو اینو اونور شاید بشه یادمون بده ی چیزی اصلا یادم نبود اون کاغذم نشونش بدم خلاصه کاراو قرارامون تا 12 اینا طول کشید و تا برگشتم خونه ساعتای یک بود مامان بابا و دوتاداداشام تو اتاق خواب بودن منم رفتم تو اش/ز خونه اب بخورم کاغذرو از تو کیفم در اوردم ک باز نگاش کنم نوشته های هم بالاش بود انگلیسی اونارو میخوندم ولی معنی نداشن لاتین بود فک کنم خلاصه خوندم اسمه فرشته ها اسمای دیگه ای مثله ایزاک یا کلمه دول یا جهنم(هل)خلاصه کاغذو انقد لوله کرده بودم میزاشتمش زمین هی لول شده وا میساد و تکون نمیخورد گذاشتمش ماشین لباس شوای و رفتم سراغ یخچال تا ی چیزی بخورم وقتی اومدم بیرون رو صندلی نشستمو مشغوله خوردن بودم ک دیدم کاغذی ک لول شده رو ماشین لباس شوای بود داشت خود ب خود باز میشد خیلی تعجب کردم نفهمیدم جریان چیه قشنگ نگاه کردم دیدم تا اخرو صاف باز شد منم ترسید گرفتم باز لولش کردم گذاشتمش کنار ولی نه باز باز شد حس میکردم ی چیزی پیشمه کنارمه حسم هی قوی تر میشد پارچ ابو گذاشتم رو کاغذه باز نشه ولی بازم زیره پارچ باز شد داشتم میترسیدم تو پذیرای صدای دویدن اومد نگاه کردم چیزی نبود باز صدا اومد رفتم ی کتاب گنده برداشتم کاغذرو تا کردم گذاشتم وصطش و با بسم الله بستمش چند تا صلوات دادم ی ایه ای بود اونو خوندم ک دوسته دوستم یا مربیم بهم گفته بود موقع احساس خطر بخونم محافظت میکنه ازم همه چیز اروم شد عرق کرده بودم میترسیدم که چه اتفاقی قراره بیفته خلاصه ی زره خیالم راحت شد ولی یهو ی صدای دویدن دیگه از تو پذیرای اومد ب سمته اشپزخونه از همه چی صدا میومد منم وصط اشپزخونه گیر کرده بودم یهو کیفم افتاد زمین ی چیزی حولم داد جلو دیدم کتابه رو کابینته جلومه کتابو نگاه کردم همه چی اروم شد انگار یکی میگفت کتابو باز کن باز کن منم هیچی ب ذهنم نرسید جز اینکه ب مربیم زنگ بزنم شمارشو نداشتم ب دوسم زنگ زدم گفتم فوری شمارشو بده بدونه سوال. فرستاد برامو منم فوری زنگ زدم بهشو جریانو گفتم گفت گوشیرو بزن رو بلنگو ی چیزای گفت عربی و بعد گفت فوری کاغذو بسوزون همینکه اینو گفت ی چیزی زد ب ظرفای ک بالای ظرف شوای بود و همرو خورد کردداشتم سکته میکردم مربیم میگفت سالمی چی شد نتونستم بحرفم فوری کاغذو در اوردمو اتیش زدم ی فشاره عجیبی روم بود انگار صد نفر تو اشپزخوننو منو نگاه میکنن تا تیکه اخر کاغذ سوخت همه چیز اروم شد دیدم خبری از دوسم نیست دیدم گوشی افتاده رو زمین باطریش دراومده خم شدم گوشیرو بردارم یهو یکی با صدای بلند صدام زد وحشت کردم یهو برگشتم دیدم بابامه کلی فوش بارم کرد گفت چ قلطی میکنی این همه سرو صدا چیه میگیری بخوابی یا نه .ی ذره ک اروم شدم بابارو دیدم گفتم باش چشم معذرت.خلاصه همه چیز اروم شد و ب دوستم زنگ زدم گفتم همه چی ارومه اشپزخونرو جمو جور کردمو رفتم ک بخوابم درو ک بستم ی صدای خنده خفیف اومد توجه نکردمو رفتم تو اتاقم .فرداش رفتم دنبال هون عکس گشتم تا نشونه مربیم بدمش ولی پیداش نکردم نبود اصلا تو قسمت ایمیج گوگل پیداش کرده بودم با موضوع spell سایته خارجی بود ولی پیداش نشد دیگه خیلی برام عجیب بود خلاصه تو کفش موندم ک بدونم اون کاغذ چی بود.بعد اون شب خونه ارومه ما طوری شد ک حتی از خونه قبلیم بد تر بود خیلی بد تر .منتظر باشید تا بقیه جریانارو براتون بگم.مرسی ک خوندید

ادامه مطلب و دانلود

داستان جن+18


سلام دوستان.این اولین مطلبیه که گذاشتم.اینو یکی از دوستام گفت که داستان جنه من اومدم بگم
ساعت حدود دو نیمه شب بود و من که تازه از مهمانی دوستم آمده بودم، مشغول رانندگی به سمت خانه

بودم. من در «بیگو» واقع در شمال جزیره «گوام» زندگی می کنم. از آنجایی که به شدت خواب آلود بودم. ضبط

ماشین را روشن کردم تا احیانا خوابم نبرد. سپس کمی به سرعت ماشین افزودم، آن چنان که سرعتم از حد

مجاز بالاتر رفت. اواسط راه بودم که ناگهان دختربچه ای را کنار جاده دیدم. سنگینی نگاه خیره اش را کاملا روی

خود احساس می کردم. در حالی که از سرعتم کاسته بودم، از خود می پرسیدم که دختربچه ای به آن سن و

سال در آن وقت شب کنار جاده چه می کند، می خواستم دنده عقب بگیرم که ناگهان احساس کردم شخصی

نزدیکم حضور دارد. وقتی از آینه، نگاهی به عقب انداختم، نزدیک بود از فرط وحشت قالب تهی کنم؛ چرا که

همان دختربچه را دیدم که صورتش را به شیشه پشت ماشین چسبانده بود. ابتدا تصور کردم که دچار توهم

شده ام، در نتیجه بعد از کلی کلنجار رفتن، دوباره از آینه نگاهی به عقب انداختم، ولی زمانی که چیزی را

ندیدم، تا حدی خیالم راحت شد. وقتی به کنار جاده نگاهی انداختم، آنجا هم اثری از دخترک ندیدم. آینه ماشین

را رو به بالا قرار دام تا بار دیگر با آن صحنه های هولناک مواجه نشوم. اگرچه، هنوز هم همان احساس عجیب

همراهم بود، احساس می کردم تنها نیستم. با ناراحتی و تا حدی وحشت زده، به سرعت به سمت منزل به

راه افتادم و خدا خدا می کردم که پلیس در این حین به علت رانندگی با سرعت غیر مجاز دستگیرم نکند. طولی

نکشید که آن احساس عجیب را از یاد بردم و از این که به خانه خیلی نزدیک شده بودم، تا حدی احساس

آرامش می کردم ولی...درست زمانی که مقابل راه ورودی خانه مان رسیدم، همان احساس عجیب- که این

مرتبه عجیب تر از قبل بود- به سرغم آمد. وقتی به سمت پیاده رو نگاهی انداختم، دخترک را آنجا دیدم؛ او کنار

پیاده رو نشسته بود و به من لبخند می زد!

من که از فرط حیرت شوکه شده بودم، ناگهان کنترل ماشین را از دست دادم و با درخت مقابل خانه برخورد کردم. و در حالی که بیخود و بی جهت نعره می زدم، از پنجره ماشین به بیرون پرتاب شدم. در اثر داد و فریادهایم، پدر و مادرم و همسایه ها از خواب پریدند و دوان دوان به سراغم آمدند تا ببیند جریان از چه قرار است. ابتدا پدر و مادرم به دلداریم پرداختند ولی وقتی کل ما وقع را برایشان تعریف کردم، پدرم به سرزنشم پرداخت که چرا آبروریزی به را ه اندخته ام، همسایه ها را از خواب پرانده ام و ماشین را درب و داغان کرده ام. ولی من حتم داشتم که روح دیده ام و دچار توهم نشده ام.

چند روز بعد به همان نقطه ای رفتم که دخترک را دیده بودم. در آنجا زیر علف ها، یک صلیب کوچک را پیدا کردم.

ظاهرا در آن نقطه سالها قبل دخترک به همراه خانواده اش در اثر یک سانحه رانندگی کشته شده بود. البته

مطمئن نیستم، ولی تصور می کنم که آن شب، او قصد داشت سوار ماشینم شود. هرگز آن شب کذایی را از

یاد نمی برم و از بعد از آن هر وقت که شب، دیروقت به خانه بر می گردم، شخصی را همراه خود می کنم تا

تنها نباشم!


ادامه مطلب و دانلود

داستان جن+18


سلام دوستان.این اولین مطلبیه که گذاشتم.اینو یکی از دوستام گفت که داستان جنه من اومدم بگم
ساعت حدود دو نیمه شب بود و من که تازه از مهمانی دوستم آمده بودم، مشغول رانندگی به سمت خانه

بودم. من در «بیگو» واقع در شمال جزیره «گوام» زندگی می کنم. از آنجایی که به شدت خواب آلود بودم. ضبط

ماشین را روشن کردم تا احیانا خوابم نبرد. سپس کمی به سرعت ماشین افزودم، آن چنان که سرعتم از حد

مجاز بالاتر رفت. اواسط راه بودم که ناگهان دختربچه ای را کنار جاده دیدم. سنگینی نگاه خیره اش را کاملا روی

خود احساس می کردم. در حالی که از سرعتم کاسته بودم، از خود می پرسیدم که دختربچه ای به آن سن و

سال در آن وقت شب کنار جاده چه می کند، می خواستم دنده عقب بگیرم که ناگهان احساس کردم شخصی

نزدیکم حضور دارد. وقتی از آینه، نگاهی به عقب انداختم، نزدیک بود از فرط وحشت قالب تهی کنم؛ چرا که

همان دختربچه را دیدم که صورتش را به شیشه پشت ماشین چسبانده بود. ابتدا تصور کردم که دچار توهم

شده ام، در نتیجه بعد از کلی کلنجار رفتن، دوباره از آینه نگاهی به عقب انداختم، ولی زمانی که چیزی را

ندیدم، تا حدی خیالم راحت شد. وقتی به کنار جاده نگاهی انداختم، آنجا هم اثری از دخترک ندیدم. آینه ماشین

را رو به بالا قرار دام تا بار دیگر با آن صحنه های هولناک مواجه نشوم. اگرچه، هنوز هم همان احساس عجیب

همراهم بود، احساس می کردم تنها نیستم. با ناراحتی و تا حدی وحشت زده، به سرعت به سمت منزل به

راه افتادم و خدا خدا می کردم که پلیس در این حین به علت رانندگی با سرعت غیر مجاز دستگیرم نکند. طولی

نکشید که آن احساس عجیب را از یاد بردم و از این که به خانه خیلی نزدیک شده بودم، تا حدی احساس

آرامش می کردم ولی...درست زمانی که مقابل راه ورودی خانه مان رسیدم، همان احساس عجیب- که این

مرتبه عجیب تر از قبل بود- به سرغم آمد. وقتی به سمت پیاده رو نگاهی انداختم، دخترک را آنجا دیدم؛ او کنار

پیاده رو نشسته بود و به من لبخند می زد!

من که از فرط حیرت شوکه شده بودم، ناگهان کنترل ماشین را از دست دادم و با درخت مقابل خانه برخورد کردم. و در حالی که بیخود و بی جهت نعره می زدم، از پنجره ماشین به بیرون پرتاب شدم. در اثر داد و فریادهایم، پدر و مادرم و همسایه ها از خواب پریدند و دوان دوان به سراغم آمدند تا ببیند جریان از چه قرار است. ابتدا پدر و مادرم به دلداریم پرداختند ولی وقتی کل ما وقع را برایشان تعریف کردم، پدرم به سرزنشم پرداخت که چرا آبروریزی به را ه اندخته ام، همسایه ها را از خواب پرانده ام و ماشین را درب و داغان کرده ام. ولی من حتم داشتم که روح دیده ام و دچار توهم نشده ام.

چند روز بعد به همان نقطه ای رفتم که دخترک را دیده بودم. در آنجا زیر علف ها، یک صلیب کوچک را پیدا کردم.

ظاهرا در آن نقطه سالها قبل دخترک به همراه خانواده اش در اثر یک سانحه رانندگی کشته شده بود. البته

مطمئن نیستم، ولی تصور می کنم که آن شب، او قصد داشت سوار ماشینم شود. هرگز آن شب کذایی را از

یاد نمی برم و از بعد از آن هر وقت که شب، دیروقت به خانه بر می گردم، شخصی را همراه خود می کنم تا

تنها نباشم!


ادامه مطلب و دانلود

جن در حمام


مادر بزرگم می گفت وقتی جوون بوده یک روز جمعه داشته تو خیابان راه می رفته ( خیابان خلوت بوده ) که می رسه به حمام عمومی و میبینه صدا از تو حموم میاد . (در صورتی که حمام جمعه ها طعطیل بوده) میره تو حموم و میبینه اونجا پر از ادم .
ازشون میپرسه اینجا چیکار میکنین ؟ ولی جوابی نمیشنوه تا اینکه میبینه اونا به جای پا سم دارند .
بعد از ترس توحموم غش میکنه . و وقتی بهوش میاد میبینه تو خونه است و بهش میگن تو تو خیابان بیهوش افتاده بودی و درب حمام هم قفل بوده و حتما خیالاتی شدی.
ولی مار بزرگم قسم می خوره که من خودم تو حمام بودم و اونا رو دیدم ........

ادامه مطلب و دانلود

آل


آل یا زائوترسان موجودی اهریمنی که به باور های بعضی مردم مادر اهریمن که به سراغ زنان حامله زمانی که مرد در خانه نباشد می آید و تا زمان به دنیا آمدن بچه هر دو را نزد خود نگه می دارد.
آل از قیچی،پیاز و روشنایی می ترسد.
اگر پدر می خواهد زن و بچه خود را نجات دهد باید او را احضار کرده و در چشم او زل بزند و نترسد
و اگر بترسد زن و بچه میمیرند

ادامه مطلب و دانلود

نمک


نمک ماده خوراکی که برای مزه بهتر غذا از آن استفاده می کنیم
آیا می دانید دلیل دیگری هم دارد که ما آن از آن استفاده می کنیم؟؟؟
نمک ویژگی خاصی دارد که موجودات اهریمنی (شیطانی) را دور می کند!
اگر موجود اهریمنی ای به شما حمله کرد با ریختن نمک دور خودتان لایه محافظتی ایجاد می کنید که شیطان نمی تواند وارد آن شود.
گفته شده اگر یک نمک دان را زیر بالش موقع خواب بگذارید به موجود اهریمنی مثل جن اعلام جنگ کرده اید.

ادامه مطلب و دانلود

والپیپر ترسناک


ادامه مطلب و دانلود

والپیپر ترسناک


ادامه مطلب و دانلود

والپیپر ترسناک


ادامه مطلب و دانلود

ترس همیشگی3


دوستان تو مطالبی ک نوشتم از ی گربه سیاه حرف زدم ک همیشه میاد جلو پنجره اتاقم ولی قضیه این گربه فقط ب جلو چنجره ختم نمیشه از وقتی ک کامل هوا تاریک بشه نزدیک محله خودمونه بشم اون دیگه تو تعقیبمه هر جا باشم رو ی پشته بوم دنبالم میاد و از اخرم شب میاد پشته پنجره میخوابه خیلی جاها جلو راهمو گرفته ولی باز کاری نکرده همیشه خیره میشه ب چشمام با اون چشمای ابی و براقش و زخمی ک رو چشه چپش است رو تکون میده تا حالا هر کی اومده تو اتاقم و چشمش ب این گربه افتاده وقتی ی لحظه باهاش چش تو چش میشی دلت میره همه بدنت یخ میکنه انگار هر چی انژی داری ازت میگیره و فراریت میده ی حسی میگه برو برو واسه بعضی از دوستان گفتم ک اینجوره و این گربه همیشه دنبالمه میگن محافظته و میخواد مواظبت باشه وگرنه بهت اسیب میزد ولی این گربه از زمانی ک من 1 سالم بوده دنبالمه 21ساله دنبالمه فقط دنبالم و این قضیه از روزی شروع شد ک من با عمه بزرگم رو پشته بوم بودیم (از زبون عمه و مادرم شنیدم)اون پشته بوم تابستونا غروب جای خیلی توپیه واس نشستن خلاصه این گربه قضیه مام اونجا خوابیده بوده منم ک بچه کوچیک هیچی نمیفهمیدم عمه مسولیت پذیره من حواسش پرت میشه از منو منم چهار دستو پا میرم طرفه گربه و ی دفه خودمو دو دستی میزنم رو گربه گربه هم یهو از جا میپره چون خیلی ترسیده از پشته بوم میفته پایین نمیدونم چطوری و به چی میخوره ک صورتش کامل ضخمی میشه و فرار میکنه و میره ی پشته بوم دیگه و میشینه خودشو تمیز میکنه مارو نگاه میکنه اون موقع مادر بزرگم تو حیاط 5تای مرغ داشته شب ک میبرنشون تو زیر زمین بخوابم صب میره عمه بیارتشون بیرون جیغ میزنه همه میان میبینن همه مرغا خفه شدن و گربه سیاهم روشون خوابیده خلاصه با هزار بد بختی گربررو بیرون کردن از اون روز ب بعد این گربه دنبال من بوده و هست دنبال چیه نمیدونم واس چی و قصدش چیه معلوم نیست چرا اذیتم نمیکنه چرا انتقام نگرفته تا الان ؟
مامان میگه هی بچه بودم چند بار اومده تو اتاق رو سرم واسا و نگام کرده میتونست بلا سرم بیاره چرا نیاورده؟

ادامه مطلب و دانلود

بختك .


انواع اسامي مختلف بختك در زبان،لهجه،وگويش هاي مختلف ايران.

http://www.axgig.com/images/86517721343655946160.jpg

ادامه مطلب و دانلود

ارتباط جن با دختر 19 ساله


دختري 19 ساله به نام زينب با جن ها در ارتباط است او مي گويد كه بعد از چندي اين جن ها باعث آزار و اذيت او و مادرش شده اند .

خانه آنها در يكي از محله هاي جنوب تهران است . و حالا گفتگوي زينب را بشنويد:

*از كي با اين موجودات در ارتباطي :

**از سه ماه پيش

*آيا دوران كودكي جن ها را ديده بودي يا از چيزي مي ترسيدي ؟

**من در كودكي نه جن ديدم و نه از چيزي مي ترسيدم ، من حتي در تاريكي براي گربه قبلي ام غذا مي بردم حتي از تاريكي هم نمي ترسيدم .

*نظر پدر و مادرت در مورد جن ها چيست ؟
**من پدر ندارم و مادرم هم از آنها نمي ترسد ، بلكه از آنها بدش مي آيد و مدام به آنها نفرين مي كند كه در آن موقع آنها من را اذيت مي كنند .

*گربه را از كجا پيدا كردي و چند سال آن را داري ؟
**يك گربه ماده 3 سال پيش آمد در بالكن خونه ما و گربه ام را به دنيا آورد . جالب اين جا بود كه گربه ها هميشه 5 الي 6 بچه به دنيا مي آورند ، ولي اين گربه مادر همين يك گربه را به دنيا آورد . و بعد از دو روز ديگه مادر گربه ام نيامد .

*چه جوري به اين گربه انس گرفتي ؟

**چون مادر گربه نيامد من به مراقبت از او پرداختم . او تا حدي به من انس گرفته بود كه بعضي مواقع احساس مي كردم به من مي گويد ، مامان! تمام رفتارهايش مانند يك انسان بود . گربه ام حتي من را مي بوسيد .

*گربه نر بود يا ماده ؟

**من اسمش را نيلو گذاشته بودم ولي بعد از مردنش دامپزشكي كه برده بوديم ، جنسيت او را نر اعلام كرد .

از كي جن ها رو زياد مي بيني ؟

آن شب خوابم نمي برد ، ساعت نزديك 4:30 صبح بود به خاطر همين با گربه ام رفتم دم در خانه مان و نيلو (گربه ام) رفت تو كوچه كه يكدفعه ديدم با يك گربه سياه كه پدر نيلو (گربه ام) بود و بارها ديده بودمش ، داشت دعوا مي كرد . اول به خيالم يك دعواي ساده بود ، ولي گربه سياه در تاريكي كوچه تبديل به يك آدم سياهپوش شد كه عينك دودي زده بود و موهايش عين پلاستيك مي ماند و وقتي داشت مي آمد طرف خانه ما ، من در را بستم و او غيب شد از اين ماجرا به بعد و بعد از مردن گربه

مردن گربه ام آنها را زياد مي ديدم .

*چگونه آنها را مي بيني ؟

**آنها با من كاري نداشتن ولي هر زمان مادرم با من يا بدون من ميرفت پيش جن گير و دعا نويس آنها مرا كتك مي زدند ( با اشاره به در آشپزخانه ) مي گويد : حتي يك دفعه از همين در تا انتهاي آشپزخانه پاي من را گرفتند و كشيدند .

*گربه ات چه طوري مرد ؟


**يك روز وقتي من و مادرم از بيرون آمديم خانه ديديم كه نيلو وسط حياط افتاده ، طوري كه انگار سرش زير پاي يك نفر له شده بود وقتي او را به دامپزشكي پيش دكتر خيرخواه برديم او هم نتوانست چگونگي مرگش را تشخيص دهد و فقط گفت خفگي است .

*از كجا فهميدي كساني كه با آنها در ارتباطي جن هستند ؟ آيا قبلا جن ديده بودي ؟

**نه من جن نديده بودم از آنجاييكه آنها غيب مي شدند و شكل واقعي خود را در خواب به من نشان مي دادند . آنها در بيداري به شكل انسانهايي عجيب با پوششي عجيب خودشان را به من نشان مي دادند ولي در خوابم به شكل واقعي مي آمدند ، آنها داراي شاخهاي خاكستري – چشمان قرمز و پوستي كلفت و براق هستند و در سر و بازويشان خارهايي دارند .


*درس هم مي خواني ؟


**نه من در دوران ابتدايي چون خونريزي بيني داشتم به حدي كه بي هوش مي شدم مدير مدرسه گفت : كه ديگر نمي تواند من را در مدرسه قبول كند ، سال دوم ابتدايي ترك تحصيل كردم ، اما دوباره در سال 79 شروع به درس خواندن كردم . شبانه مي خواندم و غير حضوري واحدهايم را پاس مي كردم .

طوري كه در طول 3 سال ، ده بار معدل قبولي در كارنامه ام بود . ده سال را در سه سال خواندم .

*با وجود جن ها چه طور درس مي خواندي ؟

**با وجود آنها من آن قدر انرژي داشتم كه با نمرات عالي قبول مي شدم .

*آيا تو تخيلي هستي؟

**تخيلي نبودم ونيستم .

*به ارتباط با جن ها علاقه نشان مي دادي يعني قبل از اين جريان دوست داشتي با آنها ارتباط برقرار كني ؟

**من اصلا به آنها فكر نمي كردم حتي مطالعه هم در اين زمينه نداشتم .

*قبل از ديدن جن ها چيز غير عادي در خانه تان رخ نداده بود ؟

**تنها اتفاق غير عادي و جالب اين بود كه بعضي چيزهايي كه در جايشان بود از جاي ديگري سر در مي آوردند ، يك بار دسته كليدم را روي ميز در اتاقم گذاشته بودم آن قدر دنبالش گشتم تا وسط كتابهايم پيدا كردم .

*رابطه تو با آنها چه طور بود ؟

**دوست داشتم پيش من بمانند ، من خيلي به آنها عادت كردم وقتي آنها نيستند من هيچ انرژي ندارم .


*دوست داشتي مثل جن ها باشي ؟

**آنها به من مي گفتند : سيستم عصبي تو مشكل داره و زياد عمر نمي كني ، اگر تا يك مدت با ما باشي جزئي از ما مي شوي آنها مي گفتند ما تو را قوي و بعد ضعيف كرديم تا بفهمي هيچ انساني به كمك تو نمي آيد ، آنها از انسانها متنفرند .

*الان چه احساسي نسبت به آنها داري ؟

**دوست دارم دوباره بيايند آخه چند وقتي است كه آنها را زياد نمي بينم . مي خواهم دوباره انرژي بگيرم .

*با اين انرژي كه به تو مي دادند چه كار مي كردي ؟

**من مي توانستم در تاريكي مطلق در آينه به چشمهايم خيرع شوم و رنگ آنها را از قهوه اي تيره به كهربائي برسانم و اينكه شبها در آيينه كساني را كه فردا صبح با آن برخورد داشتم مي ديدم . دو برابر يك مرد قدرت داشتم ، جسور وشجاع بودم .

*تو نماز هم مي خواني ؟

**قبل از دوستي با آنها مي خواندم ، ولي بعد از دوستي با آنها نميخوانم چون آنها دوست ندارند.


*وقتي با آنها دوست شديد و رابطه پيدا كرديد در مورد خود چه فكر ميكرديد ؟

**فكر ميكردم از آدمهاي ديگه جدا هستم و از همه آدمها بزرگترم جن ها به من مي گفتند، چشمانت را ببند و من اين كار را ميكردم و با خودم مي گفتم، يك جن بكش – يك جم شرور ويا خوب بكش بعد وقت چشمانم را باز ميكردم يكي از اونها را به صورت تصويري مبهم روي كاغذ مي كشيدم .

*چند سال هست در اين خانه زندگي مي كني ؟

**از موقعي كه به دنيا آمدم 19 سال .


*پدرت چندساله فوت شده ؟

**او فروردين ماه 1377 فوت شده است .

*جن هايي كه با آنها ارتباط داري چند نفرنند ؟


**اول 4 نفر بودند اما الان بيشترند .

*از كدومشون بيشتر خوشت مياد ؟

**از بچه يكي از جن ها

مادر زينب مي گويد :

يك روز داشتم چاي مي خوردم كه ديدم يك زني دارد از حياط به طرف در اتاق مي ايد . رفتم در را بستم چون احساس مي كردم براي اذيت كردن زينب مي ايد وقتي كه در را بستم براي اين كه تلافي كند هر چي آشغال بود ، ديدم از بالا به داخل چايي من مي ريزد .

زينب به من گفت : من يك دختر باردار سياه مي بينم كه تو خانه خواهرم از اين اتاق به آن اتاق مي رود .

و حالا خود زينب در ادامه گفته هاي مادرش مي گويد :

جالب اينجاست كه وقتي مامانم با آنها لج مي كند و به روي زمين آب جوش مي ريزد ، كف پاي من مي سوزد و حالت تشنج به من دست مي دهد .

ادامه مطلب و دانلود

عکس های خونه


سلام دوستای گلم امیدوارم همه خوب باشن الان ک اینو مینویسم15دقیقه مونده ب12یادم افتاد ک عکس بگیرم ......بچه ها عکسارو گرفتم ولی چون شبه و تاریک خوب در نیومد خلاصه اینارو میزارم فردام میزارم تو روز میگیرم حتما فعلا اینارو ببینید.عکس اول ک میزارم براتون ره زیر زمینه ک روبه حیاطه وهمیشه شب نصفه شب حتی سر ظهرا صدای بازو بسته شدنش میاد البته بعضی وقتا اون گربه سیاهه میره توشو میاد بیرن خلاصه خونه خودشونه راحتن ب فکره مام که نیستن.بعله عکسه بعدیم ک میزارم عکسه پنجره اتاقه منه ک روبه حیاطه و دقیق بالای زیر زمین البته الان دیگه اتاقم نیست و اون جایم ک میگفتم گربه میخوابه معلومه اونجا جای همیشش بود الان دیگه میاد دمه اتاق جدیدم نه مثل قبل البت.بیرون بسته الان بریم داخله زیر زمین جای ک خیلی فضای سنگینی داره همین ک واردش میشی انگار 100کیلو وزنه میزارن رو پشتت خودتو خم میکنی و وارد زیر زمین میشی بوی نم و بوی بدن حیوون میاد همیشه انگار توش سگ زندگی میکنه (دور از جون اهالی اصلی خونه)(از ما بهنرون)اصلا میری تو زیر زمین حس میکنی یکی بغله گوشت همش برمیگردی میترسی میگی ای خدا کسی نپره رو کولم کسی نزنتم طبق معمول لامپشم روشن نمیشد انقد لامپ100ترکوندیم لامپ کم مصرف خریدم ولی اینم ک روشن نمیشه بعضی وقتا.ی طرف زیر زمین پر بود از وسایل نتونستم تا ته برمو عکس بگیرم ولی هی مشخصه مخصوصا چوبای سقف زیر زمین ک اون جیر جیرا واس ایناس رویه اون کنده ها باز چوب ریزس.داخله زیر زمینم دیدید عکس نشد خوب بگیرم شرایط ی خورده بد بود .نصفه شبی منو فرستادید وسط جهنم انتظار دارید با خوده طرف عکسه دو نفرم بگیرم نمیشد ک.بعد رفتم سمته اتاقه خودم ک رو زیر زمینه البت اتاقه ثابق ک ی مهمون داشتم ازش براتون عکس گرفتم فقط عکس خونه نباشه خسته میشید.الکی مثلا من نمیترسم رفتم جلو ایشون عینه خیالش نبود3تاپله داره رفتم بالا برم تو اتاق قفلو گرفتم باز کنم 10سانت با اقا فاصله داشتم یهو ی صدای خنده اومد خفیف اومد ک ی عرق سرد نشست رو پیشونیم برگشتم دیدیم گربه رفت زیر ماشین دسگیررو کشیدم در باز نشد هر کار کردم هر جور کلنجار رفتم این دره کوفتی باز نشد ک نشد بخدا بقران باز نشد وگرنه عکس میگرفتم براتون مگه فردا بگیرم برگشتم اومدم بالا تو اتاق ک براتون عکسارو بزارم ک یهو صدای دره زیر زمین اومد واس من ک عادی مگه شما بترسید.راستی بجای گربه دقت کنید چادره ماشین من زیرشه فک کنم اخر بار زده بودم رو ماشین نمیدونم .عکس اخریم از پنجره اتاق فعلیم براتون گرفتموقتی باد میاد این شاخه ها خودشونو میکشن فقط بخورن ب شیشه انگار قرار داد دارن ی ذره اون ور تر جای گربهس ک میاد میخوابه نبود البت الان میاد انقد سرو صدا میکنه انگار اومده شهر بازی فک کن رفتم تو جام تو این شبای سرد میخوام بخوابم یهو صدای خش خش برگو شاخه ها شروع میشه صدای پنجول گربم میاد روش صدای دیگیم از تو اشپز خونه میاد دیگه اصلا خواب واس ادم میمونه ولی مجبورم صب دانشگا دارم باید بخوابمبچه ها بقیه خاطرات و عکسارم میزارم ب زودی منتظر نظراتتون هستم از همتون ممنونم ک وقتتونو گذاشتید و مطلبه منو خوندید.یکی از دوستان بهم گفته بود لطفا عکسه فوتوشاپو این جور چیزا نزار نه بخدا همش ماله خونه خودمونه باز بخواید میزارم حوصله بافتن دروغ ندارم هیچ سودیم برام نداره.ممنون از دوسته خوبم فدای همه فعلا

ادامه مطلب و دانلود

بررسي افسانه هاي ترسناك هرمزگاني. .


بررسي افسانه هاي ترسناك هرمزگاني بزودي در همين صفحه.
همه اين مواردي كه تقريباً فهرست وار نوشتم براي اين است كه دانايان و ريش سفيدان و گيس سفيدان هرمزگاني دست به قلم ببرند و اين فرهنگ مردم را كه سينه به سينه، يادگار به ما رسيده را جايي ثبت و ضبط نمايند.

http://www.axgig.com/images/20018971145947183604.jpg

ادامه مطلب و دانلود

غلوم زنجيري كيست؟


http://www.axgig.com/images/12324370656420581878.jpg

غلوم زنجيري كيست؟:
اين باور در هرمزگان رواج دارد.
« غلوم زنجيري » نيز يکي ديگر از موجودات خيالي است. طبق باور عوام اين جنّ در اطراف قبرستان ها، بخصوص در کتار قبرستان شاهچراغ، واقع در روستاي « محمودي » ميناب وجود دارد. اين جنّ شبيه انسان است. قدي بلند و هيکلي تنومند و کشيده، رنگ سياه، بدني پرمو دارد و بدون لباس است. اين جنّ، زنجيري در دست دارد که از هر طرف طول آن به پنجاه متر مي رسد. هرگاه غلوم زنجيري انسان را ببيند زنجيرش را مي چرخاند و به طرف آدم پرت مي کند؛ اگر زنجير به فرد برخورد نکند آن شخص بيهوش مي شود و ممکن است نجات پيدا کند ولي اگر اصابت کند، در دم جان مي سپارد.

http://www.axgig.com/images/56693048548646587954.jpeg

ادامه مطلب و دانلود

دُرَنج كيست؟.



http://www.axgig.com/images/85990630540639542111.jpg

« دروج » يا « درنج » ها نوعي ديگر از موجودات وهمي هستند که به صورت پيرزني کوتوله و مکار تصور مي شوند. در باور مردم هرمزگان اين نوع اجنّه بسيار خسيس و بدجنس هستند؛ موهايشان بسيار بلند و اندامشان وحشت انگيز است؛ با انسان ها کينه و دشمني ديرينه دارند؛ در بيابان هاي بزرگ و نقاط دورافتاده زندگي مي کنند؛ خوراکشان گوشت حيوانات و کودکان و انسان هاي نيکوکار است؛ آنها مي توانند به هر چيزي تغيير شکل دهند؛ بسيار مردم آزار و ستمگر هستند. در برخي ديگر از باورهاي عاميانه اين موجود، حيواني آدم نماست که در کوه زندگي مي کند؛ سري پرمو و صورتي پوشيده از ريش هاي بلند و ژوليده و ابروهاي پرپشت و بيني پهن و بزرگ دارد. درنج دختر بچه هاي کوچک را مي دزدد و از او نگهداري مي کند تا بزرگ شود و به عنوان جفت استفاده نمايد. درنج دهشتبارترين ديوي است که انسان را گرفتار قهر خويش مي سازد و زندگي اش را تباه مي سازد.

گاهي هم در برخي نقاط موجودی نبود که برای ترساندن بچه ها ازاون استفاده شود ، بیشتر کنایه بود برای آدمهایی که زیاد میخوابیدند ، مثلا اگر ما می رفتیم خونه دوستمون برای بازی کردن ، مادرش می گفت : "فلانی مثل درنج خوابیده"

ادامه مطلب و دانلود

ترس همیشگی2


سلام دوستان امیدوارم حالتون خوب باشه.امروز میخوام یکی دیگه از خاطراتمو براتون باز گو کنم من ک داشت سنم بالا تر میرفت و بیشتر قضایای جنو اینا تو خونمون عادی میشد مثلا چیزای جدید اتفاق میفتاد نصفه شب بیدار میشدم میدیدم تلویزیون روشنه یا شیر اب بازه حتی بود بعضی وقتا ک دره یخچال باز بود یا دری ک روبه حیاط بود.یکی از اتاقا روی زیر زمین بود من اونجا میخوابیدم این اتاق فضای خیلی ترس ناک داشت شبا سایه شاخو برگ درخت حیاط میفتاد داخل اتاق از پنجره بزرگش ک روبه حیاط بود کامل اسمون مشخص بود و شبای ک ماه کامل بود ب جای اینکه زیبای ب اتاق بده بیشتر منو میترسون چون شبای ک ماه کامل بود ی گربه سیاه میومد جلو پنجره اتاق میخوابید.دزدکی بعضی وقتا پردرو میزدم کنار ببینم خوابیده تا چشام میفتاد بهش چشماشو باز میکردو منو نگاه میکرد دو تا چشم ابی درشت داشت ک برق میزد وقتی چشاشو میدیدم تمام موهای بدنم سیخ میشد و بدنم یخ میزد .بدی دیگه ای ک اتاق من داشت از بقیه خونه جدا بود اتاق من ی گوشه حیاط بود و بقیه خونه اون طرف اتاق من ی طبقه اونور دو طبقه ک بابا اینام طبقه بالا میخوابیدن.چون زیر اتاق من زیر زمین بود وسقف زیر زمین از چوب ساخته شده بود کسای ک خونه روستای رفتن میدونن اون سبکیه تو شهرو اینجور خونه ای خدا حتی اگه خیلی ارومم راه میرفتی صدای جیر جیر سقف میومد.بعضی وقتا ک تو جام بودم یهو اروم اروم صدای جیر جیر میومد یکی داشت از طرف در نزدیک میشد منم ک ترسیده بودم حتی جرات نمیکردم ببینم کیه چیه ک داره میاد طرفم بعضی وقت تو حیاط سایه های مشکوک میدیدم از حموم ک تو حیاطه ی صدا های میومد مثل شرشر اب یا هر سرو صدای دیگه افتادن قوطی شامپو یا هر چیزه دیگه ولی بعضی وقتا این جیر جیر سقف میرفت رو قلب ادم انقد میترسیدم ک دوس داشتم داد بزنم ولی حتی میترسیدم ک داد بزنم همین ک صدا بهم نزدیک میشد و میرسید ب جلو جای من و نزدیک پای من قط میشد کاملا حس میکردم ی چیزی نزدیکمه از گرماش پاهام داشت عرق میکرد نمیدونستم چیکار کنم یا چی بگم ی ذره ب خودم جرات میدادم سرمو بلند میکردم ببینم کیه با هزار بد بختی نگا میکردم میدیدم ک هیچی نیست کمی اروم میشدم ی نیم ساعتی میگذش تازه ارامش میگرفتم تا بخوابم ک یهو صدای پنجره میومد یله اقا اومده بود بخوابه ولی نمیدنم چرا با پنجولای سیاش پنچررو چگ مینداخت میخواست منو بترسونه میخواست چیکار کنه چرا.خلاصه این خوابای من بود از بس بی خواب بودم کلی لاغر شده بودمو ضعیف.این چیزا ی ذره واسه ی پسر 15ساله سنگین بود .شاید بگید چرا دعا نکردید پیش سید نرفتید هیچ چیزی افاقه نداشت صد تا دعا تو اتاق بود تو خونه تو زیر زمین ولی چ فایده اینا دس بردار نبودم شایدم شاکی بودنو میگفتن این خونه ماس شما گرفتیدش نمیدونم .ی روز بابا با ی خبر خوش اومدو گفت خونه سمته چپی خونه فلانی رو خریدم خونه ما و اون خونه تو ی کوچه بن بسته ولی اون تازه ساخت بود زیر زمین اینام نداشت من خوشحال شدم .بعد چن روز ب اون خونه اسباب کشی کردیم و خونه عموم اومدن جای ما خونرو از پدر اجاره کردن .من حال میکردم ک دیگه از دست اون خونه با همه داستاناش راحت شدم نمیدونستم ک تازه داستان تو این خونه شروع میشه و چ ماجرا های در انتظارمه و چ بلاهای قراره سرم بیاد.خلاصه رفتم تو اتاقم شانس من این اتاق هم چسبیده بود ب همون اتاق قبلیم ی دیوار 50 سانتی بینش بود.خلاصه چند شب اول هیچ خبری نبود وبا خیال راحت میخوابیدم ولی بعد از ی هفته ماجراهای جدیدی شروع شد ک تو سری بعد براتون میگم اگه کسی دوست داشت بگه تا از خونه هم براتون عکس بزارم

ادامه مطلب و دانلود

افسانه های ترسناک یزد. نردزمال کیست؟ .



http://www.axgig.com/images/08587007617602494419.jpg

افسانه های ترسناک یزد. نردزمال کیست؟

مهﻢ ﺗﺮﻳﻦ ﺑﺰﺭﮒ ﺗﺮﺳﺎﻥ ﻫﺎ «ﻧﺮﺩﺯﻣﺎﻝ » ﺑﻮﺩ . ﺍﻳﻦ ﻣﻮﺟﻮﺩ ﺗﺮﺳﻨﺎﻙ ﺩﺭ ﺷﺐ ﻫﺎﻱ ﺗﺎﺭﻳﻚ، ﻫﻤﺮﺍﻩ ﻣﺮﺩﺍﻥ ﺗﻨﻬﺎ، ﮔﺎﻡ ﺑﺮ ﻣﻲ ﺩﺍﺷﺖ ﻭ ﺩﺭ ﻳﻚ ﻣﻮﻗﻌﻴﺖ ﻣﻨﺎﺳﺐ، ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺟﻠﻮﻱ ﺁﻥ ﻣﺮﺩ ﺗﻨﻬﺎ ﻗﺮﺍﺭ ﻣﻲ ﺩﺍﺩ . ﻣﺮﺩ ﻫﺮ ﻃﺮﻑ ﻣﻲ ﺭﻓﺖ، ﻧﺮﺩﺯﻣﺎﻝ ﻫﻢ ﺩﻧﺒﺎﻟﺶ ﺑﻮﺩ؛ ﻫﺮ ﺟﺎ ﻧﮕﺎﻩ ﻣﻲ ﻛﺮﺩ، ﻧﺮﺩﺯﻣﺎﻝ ﺁﻥ ﺟﺎ ﺑﻮﺩ . ﺑﻌﺪ ﺍﻳﻦ ﻣﻮﺟﻮﺩ ﺑﻠﻨﺪ ﻭ ﺳﻔﻴﺪ ﻭ ﺑﺎﺭﻳﻚ، ﺷﺮﻭﻉ ﺑﻪ ﺩﺭﺍﺯ ﺷﺪﻥ ﻣﻲ ﻛﺮﺩ ﻭ ﺑﺎﻻ ﻭ ﺑﺎﻻ ﺗﺮ ﻣﻲ ﺭﻓﺖ. ﺁﻥ ﮔﺎﻩ ﺍﺯ ﺳﻪ ﭼﻬﺎﺭ ﻣﺘﺮﻱ، ﺳﺮ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺧﻢ ﻣﻲ ﻛﺮﺩ ﻭ ﺑﻪ ﺍﺻﻄﻼﺡ ﻳﺰﺩﻱ ﻫﺎ ﺩﻭﻻ ( / dol.²A/ ) ﻣﻲ ﺷﺪ ﺗﺎ ﺻﻮﺭﺗﺶ ﻣﻘﺎﺑﻞ ﺻﻮﺭﺕ ﻣﺮﺩ ﻗﺮﺍﺭ ﻣﻲ ﮔﺮﻓﺖ . ﺳﭙﺲ ﭼﺸﻢ ﺩﺭ ﭼﺸﻢ ﻣﺮﺩ ﻣﻲ ﺍﻧﺪﺍﺧﺖ ﻭ ﻣﻲ ﭘﺮﺳﻴﺪ: " ﺗﺮﺳﻴﺪﻱ؟" ﻣﺮﺩ ﻫﻢ ﻏﺶ ﻣﻲ ﻛﺮﺩ ﻭ ﺑﻪ ﺯﻣﻴﻦ ﻣﻲ ﺍﻓﺘﺎﺩ. ﻧﻘﻞ ﺍﺳﺖ ﺷﺒﻲ ﻣﺮﺩﻱ ﺗﻨﻬﺎ ﺩﺭ ﻛﻮﭼﻪ ﻫﺎﻱ ﺗﺎﺭﻳﻚ ﻳﺰﺩ ﺑﻪ ﺧﺎﻧﻪ ﻣﻲ ﺭﻓﺖ. ﻗﺪﻳﻢ ﻣﺜﻞ ﺣﺎﻻ ﻫﻤﻪ ﺳﺮ ﺑﺮﻫﻨﻪ ﺍﺯ ﺧﺎﻧﻪ ﺑﻴﺮﻭﻥ ﻧﻤﻲ ﺁﻣﺪﻧﺪ ! ﭘﺮﺷﺎﻝ ﻣﺮﺩ ﺟﻠﻮﻱ ﺻﻮﺭﺗﺶ ﺁﻭﻳﺨﺘه ﻭ ﻳﻚ ﻧﺦ ﺍﺯ ﭘﺮﺷﺎﻟﺶ ﺟﻠﻮﻱ ﭼﺸﻤﺶ ﺁﻣﺪ ﻭ ﻓﻜﺮ ﻛﺮﺩ ﻧﺮﺩﺯﻣﺎﻝ ﺍﺳﺖ. ﺑﻪ ﻫﺮ ﻃﺮﻑ ﻧﮕﺎﻩ ﻛﺮﺩ ﺩﻳﺪ ﻧﺮﺩﺯﻣﺎﻝ ﺁﻥ ﻃﺮﻑ ﺍﺳﺖ. ﻗﺪﺭﻱ ﺩﻭﻳﺪ؛ ﺑﺎﺯ ﻧﺮﺩﺯﻣﺎﻝ ﻫﻤﺮﺍﻫﺶ ﺩﻭﻳﺪ . ﻗﺪﺭﻱ ﺍﻳﺴﺘﺎﺩ؛ ﺑﺎﺯ ﻧﺮﺩﺯﻣﺎﻝ ﻫﻢ ﺍﻳﺴﺘﺎﺩ. ﺍﻳﻦ ﺑﺎﺭ ﻣﺮﺩ ﺑﻲ ﭼﺎﺭﻩ ﻏﺶ ﻛﺮﺩ ﻭ ﺍﻓﺘﺎﺩ. ﻭﻗﺘﻲ ﻫﻮﺵ ﺁﻣﺪ، ﺻﺒﺢ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﻭ ﻋﺎﺑﺮﻳﻦ ﺍﻃﺮﺍﻓﺶ ﺟﻤﻊ ﺑﻮﺩﻧﺪ . ﻗﺼﻪ ﺭﺍ ﺗﻌﺮﻳﻒ ﻛﺮﺩ ﻛﻪ ﻧﺮﺩﺯﻣﺎﻝ ﺩﻳﺪﻩ. ﺍﻣﺎ ﻛﻤﻲ ﺑﻌﺪ ﺧﻮﺩﺵ ﻣﺘﻮﺟﻪ ﺷﺪ ﻧﺦ ﭘﺮﺷﺎﻟﺶ ﺟﻠﻮﻱ ﭼﺸﻤﺶ ﻧﺮﺩﺯﻣﺎﻝ ﺑﻪ ﻧﻈﺮ ﻣﻲ ﺁﻣﺪﻩ . ﺩﺭ ﻳﺰﺩ ﺑﻪ ﺁﺩﻣﻲ ﻛﻪ ﻣﺪﺗﻲ ﺑﻲ ﺣﺮﻛﺖ ﺟﻠﻮﻱ ﻛﺴﻲ ﺑﺎﻳﺴﺘﺪ ﻭ ﺍﻟﺒﺘﻪ ﺑﻠﻨﺪ ﻗﺪ ﻫﻢ ﺑﺎﺷﺪ ﺑﻪ ﻃﻌﻨﻪ ﻣﻲ ﮔﻮﻳﻨﺪ: " ﻣﺜﻞ ﻧﺮﺩﺯﻣﺎﻝ ﺟﻠﻮﻱ ﻣﻦ ﻧﺎﻳﺴﺖ" توضیح عکس زیر. ﻧﺮﺩﺯﻣﺎﻝ ﺩﺭ ﺗﻌﻘﻴﺐ ﻣﺮﺩ ﺗﻨﻬﺎ ﺩﺭ ﺷﺒﻲ ﻛﻮﻳﺮﻱ ﺩﺭ ﻳﺰﺩ.

http://www.axgig.com/images/19601027723337715385.jpg

ادامه مطلب و دانلود

صدای بیرون از پنجره


سلام.این اولین باری است که دارم تو این سایت پست میزنم.امیدوارم مورد پسندتون واقع بگیره.(این داستان واقعی است و برای خودم اتفاق افتاه است.)داستان از این قراره که من یه عادتی دارم اونم اینه که روز هایی که مدرسه تکلیف زیاد میده و وقت کم میارم،معمولا ساعت 4 صبح و حتی گاهی هم 3.5 صبح بیدار میشم و شروع میکنم به مشق نوشتن.خونمون هم کوچیکه و همه خوابن و همه جا تاریک....به خصوص اتاق ها که اصلا نگووووو. خلاصه یه روز پاشدم و شروع کردم به مشق نوشتن اما با این تفاوت که این بار روی صندلی ای نشستم که کنار پنجره قرار داره.نشستم و شروع کردم به نوشتن.تقریبا یه ده دقیقه ای گذشت که یه دفعه از بیرون پنجره صدای تق تق شنیدم.(اونور پنجره ما،پشت بام خونه همسایه است و صدا از پشت بام می آمد.) اول فکر میکردم که صدای کولر است اما بعد گفتم کولر؟؟؟؟اونم وسط زمستان؟؟؟؟به جان خودم دارم راست میگم.انگار همش یه حسی بهم میگفت که اونور پنجره رو نگاه نکن.!!! نمیدوم چرا اما هرجوری بود جلوی خودم رو گرفتم و اونور رو نگاه نکردم.اما تو همین هیر و ویر ساعتم زنگ زد.... ساعت دقیقا روبه روم بود و وقتی میخواستم برم ساعت رو خاموش کنم،برای برگشت باید رومو اونوری میکردم تابرگردم و برای نشستن،پنجره رو میدیدم.برای همین مستقیم رفتم و ساعتمو خاموش کردم و عقب عقبی اومدم عقب و نشستم رو صندلی.جوری که پنجره رو ندیدم.دوباره صدا شروع شد........ اونقدر اعصابمو خورد کرد تا بالاخره بدون اینکه پنجره رو ببینم،پنجره رو بستم و به محض اینکه بستم،صدا قطع شد و دیگه تا آخر هیچ صدایی نیومد........................................ حالا به نظرتون اون صدا صدای چی میتونه باشه؟؟؟؟(در ضمن اون موقع پنجرمون باز بود و تازه پنجره ما معمولی است و دوجداره نیست که بگیم وقتی بستم،صدا کمتر و یا قطع شده باشه.)
اینم تقاشی من از اون محل از خونه . درواقع باز سازی صحنه:
http://axgig.com/images/99573773450998102634.png
خیلی دوست دارم نظرتون رو درباره این مطلب بدونم.
پس بیکار نشینید و همین الان نظرتون رو برام بفرستین.

ادامه مطلب و دانلود

بیگانه کامبرلند کیست؟.


http://www.axgig.com/images/96382815579549315084.jpg

بیگانه کامبرلند کیست؟ ﺩﺭ ﺳﺎﻝ 1964 ﻣﺎﺟﺮﺍﯼ ﺑﺴﯿﺎﺭ ﻋﺠﯿﺒﯽ ﺭﺥ ﺩﺍﺩ.. ﻣﺮﺩﯼ ﻫﻤﺮﺍﻩ ﺑﺎ ﺧﺎﻧﻮﺍﺩﻩ ﺧﻮﺩ ﺑﻪ ﮔﺮﺩﺵ ﺭﻓﺖ ﻫﻤﻪ ﭼﯿﺰ ﻋﺎﺩﯼ ﺑﻮﺩ ﻭ ﻣﺮﺩ ﺧﻮﺍﺳﺖ ﺁﻥ ﺭﻭﺯ ﺧﻮﺏ ﺭﺍ ﺑﺎ ﮔﺮﻓﺘﻦ ﯾﮏ ﻋﮑﺲ ﯾﺎﺩﮔﺎﺭﯼ ﺑﻪ ﺛﺒﺖ ﺑﺮﺳﺎﻧﺪ ﺍﻣﺎ ﻧﻤﯿﺪﺍﻧﺴﺖ ﮐﻪ ﭼﻪ ﺍﺗﻔﺎﻗﯽ ﻗﺮﺍﺭ ﺍﺳﺖ ﺑﯿﻮﻓﺘﺪ. ﻃﺒﻖ ﮔﻔﺘﻪ ﺧﻮﺩﺵ ﻫﻤﻪ ﺍﻋﻀﺎﯼ ﺧﺎﻧﻮﺍﺩﻩ ﺻﺪﺍﯼ ﻭﯾﺰ ﻭﯾﺰ ﻋﺠﯿﺒﯽ ﺩﺭ ﮔﻮﺷﺸﺎﺵ ﻣﯿﺸﻨﯿﺪﻧﺪ. ﻣﺎﺟﺮﺍ ﺟﺎﯾﯽ ﻋﺠﯿﺐ ﺷﺪ ﮐﻪ ﺁﻧﻬﺎ ﻏﺬﺍ ﺭﺍ ﮔﺮﻡ ﮐﺮﺩﻧﺪ ﻭ ﺩﺍﺧﻞ ﺑﺸﻘﺎﺏ ﻫﺎ ﮐﺸﯿﺪﻧﺪ ... ﺳﺎﻋﺖ 2 ﻇﻬﺮ ﺑﻮﺩ ﻣﺮﺩ ﭼﻨﺪ ﻟﺤﻈﻪ ﺑﻪ ﺩﺍﺧﻞ ﻣﺎﺷﯿﻦ ﺧﻮﺩ ﺭﻓﺖ ﺗﺎ ﻭﺳﯿﻠﻪ ﺍﯼ ﺭﺍ ﺑﯿﺎﻭﺭﺩ ﻭﻗﺘﯽ ﺑﺮﮔﺸﺖ ﺳﺮﺩﺭﺩ ﻋﺠﯿﺒﯽ ﺩﺍﺷﺖ . ﺑﺎ ﭘﺮﺳﻮ ﺟﻮ ﺍﺯ ﺍﻋﻀﺎﯼ ﺧﺎﻧﻮﺍﺩﻩ ﺩﺭﯾﺎﻓﺖ ﮐﻪ ﻫﻤﻪ ﺁﻧﻬﺎ ﺳﺮﺩﺭﺩ ﻭ ﺻﺪﺍﯼ ﻭﯾﺰ ﻭﯾﺰ ﺩﺭ ﮔﻮﺵ ﺧﻮﺩ ﺩﺍﺭﻧﺪ ... ﻭﻗﺘﯽ ﺑﻪ ﺳﺮ ﻣﯿﺰ ﻏﺬﺍ ﺭﻓﺘﻨﺪ ﻓﻬﻤﯿﺪﻧﺪ ﻏﺬﺍﯾﯽ ﮐﻪ ﭼﻨﺪ ﻟﺤﻈﻪ ﭘﯿﺶ ﮐﺸﯿﺪﻩ ﺑﻮﺩﻧﺪ ﮐﺎﻣﻼ ﺳﺮﺩ ﺷﺪﻩ !!.. ﻣﺮﺩ ﺑﻪ ﺳﺎﻋﺖ ﺧﻮﺩ ﻧﮕﺎﻩ ﮐﺮﺩ ﺑﺎﻭﺭ ﻧﮑﺮﺩﻧﯽ ﺑﻮﺩ !!!... ﻣﻮ ﺑﻪ ﺗﻨﺶ ﺳﯿﺦ ﺷﺪ.. ﺳﺎﻋﺖ 4 ﺑﻮﺩ !!!... ﺍﻭ ﻭﺍﻗﻌﺎ ﮔﯿﺞ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﭼﻪ ﺍﺗﻔﺎﻗﯽ ﺍﻓﺘﺎﺩﻩ ﺑﻮﺩ .. ؟ ﭼﺮﺍ ﻏﺬﺍ ﺳﺮﺩ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ ..؟ ﭼﺮﺍ ﺍﻭ ﭼﯿﺰﯼ ﺍﺯ ﺁﻥ ﺩﻭ ﺳﺎﻋﺖ ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ ﻧﺪﺍﺷﺖ؟! ﭼﻨﺪ ﻭﻗﺘﯽ ﮔﺬﺷﺖ ﺗﺎ ﺍﯾﻦ ﮐﻪ ﻋﮑﺲ ﻫﺎﯼ ﺁﻥ ﺭﻭﺯ ﭼﺎﭖ ﺷﺪ .. ﻣﺮﺩ ﻋﮑﺲ ﻫﺎ ﺭﺍ ﯾﮑﯽ ﯾﮑﯽ ﻧﮕﺎﻩ ﮐﺮﺩ ﻧﺎﮔﻬﺎﻥ ﺩﺭ ﮐﻨﺎﺭ ﺳﺮ ﺩﺧﺘﺮﺵ ﻣﻮﺟﻮﺩ ﻋﺠﯿﺒﯽ ﺷﺒﯿﻪ ﻓﻀﺎ ﻧﻮﺭﺩﺍﻥ ﺩﯾﺪ ... ﻭﯼ ﻗﺴﻢ ﻣﯿﺨﻮﺭﺩ ﮐﻪ ﮐﺴﯽ ﺟﺰ ﺧﻮﺩ ﻭ ﺧﺎﻧﻮﺍﺩﻩ ﺍﺵ ﺭﺍ ﺁﻧﺠﺎ ﻧﺪﯾﺪﻩ ﭘﺲ ﺁﻥ ﻣﻮﺟﻮﺩ ﮐﻪ ﺑﻮﺩ ..؟ ! ﺍﻭ ﮐﻤﯽ ﻓﮑﺮ ﮐﺮﺩ ﻭ ﺩﺭﯾﺎﻓﺖ ﮐﻪ ﺁﻥ ﺩﻭ ﺳﺎﻋﺖ ﮔﻤﺸﺪﻩ ﭼﻨﺪ ﻟﺤﻈﻪ ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﮔﺮﻓﺖ ﻋﮑﺲ ﺷﺮﻭﻉ ﺷﺪﻩ !... ﺍﯾﻦ ﻋﮑﺲ ﺩﺭ ﺯﻣﺎﻥ ﺧﻮﺩ ﺳﺮ ﺻﺪﺍﯼ ﺯﯾﺎﺩﯼ ﺑﻪ ﭘﺎ ﮐﺮﺩ ﻭ ﻣﻮﺭﺩ ﺑﺮﺭﺳﯽ ﺑﺴﯿﺎﺭﯼ ﻗﺮﺍﺭ ﮔﺮﻓﺖ ﻭ ﺻﺤﺖ ﺁﻥ ﺗﻮﺳﻂ ﮐﺎﺭﺷﻨﺎﺳﺎﻥ ﺗﺎﯾﯿﺪ ﺷﺪ! ﺑﻪ ﻭﺍﻗﻊ ﺁﻥ ﻣﻮﺟﻮﺩ ﭼﻪ ﺑﻮﺩ؟ ﭼﺠﻮﺭ ﺍﻣﮑﺎﻥ ﺩﺍﺭﺩ ﮐﻪ ﺩﻭﺳﺎﻋﺖ ﺍﺯ ﺯﻣﺎﻥ ﻭﯼ ﻓﺮﺍﻣﻮﺷﺶ ﺷﻮﺩ؟ ﺁﯾﺎ ﻣﺮﺩ ﻭ ﺧﺎﻧﻮﺍﺩﻩ ﺍﺵ ﺁﻥ ﻣﻮﺟﻮﺩﺍﺕ ﺭﺍ ﺩﯾﺪﻩ ﺑﻮﺩﻧﺪ ﻭ ﻣﻮﺟﻮﺩﺍﺕ ﭘﺲ ﺍﺯ ﺍﻧﺠﺎﻡ ﻣﺎﻣﻮﺭﯾﺘﺸﺎﻥ ﺣﺎﻓﻈﻪ ﺁﻧﻬﺎ ﭘﺎﮎ ﮐﺮﺩﻩ ﺍﻧﺪ !.. ؟ﺍﻣﺎ ﻫﻤﻪ ﺷﻮﺍﻫﺪ ﺭﺍ ﭘﺎﮎ ﻧﮑﺮﺩﻩ ﺍﻧﺪ ﻭ ﺍﯾﻨﮕﻮﻧﻪ ﺑﻮﺩﻩ ﮐﻪ ﺍﯾﻦ ﻋﮑﺲ ﺑﻪ ﺩﺳﺖ ﻣﺎ ﺭﺳﯿﺪﻩ؟ﭘﺲ ﺩﻟﯿﻞ ﺳﺮ ﺩﺭﺩ ﻭ ﻭﯾﺰ ﻭﯾﺰ ﮔﻮﺵ ﺍﺛﺮﺍﺕ ﻓﺮﺍﻣﻮﺷﯽ ﺑﻮﺩﻩ؟ !! ﻫﯿﭽﮑﺲ ﻧﻤﯿﺪﺍﻧﺪ ... ﻣﺘﺎﺳﻔﺎﻧﻪ ﻫﻨﻮﺯ ﺟﻮﺍﺑﯽ ﺑﺮﺍﯼ ﺳﻮﺍﻻﺕ ﺑﺎﻻ ﻭﺟﻮﺩ ﻧﺪﺍﺭﺩ ﻫﺮﺭﻭﺯﻩ ﺍﺗﻔﺎﻗﺎﺕ ﻋﺠﯿﺐ ﺯﯾﺎﺩﯼ ﺩﺭ ﺩﻧﯿﺎﯼ ﻣﺎ ﻣﯿﻮﻓﺘﺪ ﮐﻪ ﻫﻨﻮﺯ ﻋﻠﻢ ﻣﺎ ﻗﺎﺩﺭ ﺑﻪ ﭘﺎﺳﺦ ﺑﻪ ﺁﻧﻬﺎ ﻧﯿﺴﺖ ﻭ ﺷﺎﯾﺪ ﻫﯿﭽﻮﻗﺖ ﺟﻮﺍﺑﯽ ﭘﯿﺪﺍ ﻧﺸﻮﺩ ﺍﯾﻦ ﻣﻌﻤﺎ ﻫﻢ ﺑﻪ ﻫﺰﺍﺭﺍﻥ ﻣﻌﻤﺎﯼ ﺩﯾﮕﺮ ﺩﻧﯿﺎﯼ ﻋﺠﯿﺐ ﻣﺎ ﭘﯿﻮﺳﺖ .

http://spacemancentral.com/wp-content/uploads/2011/06/Recreating-the-Cumberland-spaceman-photo.pnghttp://www.axgig.com/images/85753264827711088437.jpg

ادامه مطلب و دانلود



ترس تنها احساسی است که دروغ نمی گوید!
به گروه طرفداران ترس بپیوندید.
ایمیل خود را اضافه کنید تا در صورت اضافه شدن مطلب جدید در سایت، شما را مطلع کنیم.
ما برای شما ایمیل اسپم یا تبلیغاتی نخواهیم فرستاد.

آیا می دانید این سایت توسط افرادی مثل شما بروز می شود؟

شما می توانید یا عضویت در این سایت به جمع نویسندگان سایت ترسو بپیوندید. نوشته های شما در موضوع ترس و ماوراءالطبیعه در اینترنت منتشر می شود و شما بزودی طرفداران خود را پیدا خواهید کرد. هربار که نوشته های شما بازدید شود امتیاز شما افزایش پیدا کرده و سرور بصورت خودکار شما را به گروه های بالاتر ارتقا می دهد ... ساده است ، عضو شوید و دوستان خود را پیدا کنید! (عضویت)

 
ترسو یک وبسایت تفریحی است و هیچ ارتباطی با گروه ها و عقاید شیطان پرستی ندارد.
برای مشاهده سایت در بهترین حالت ممکن، از مرورگر های Google Chrome یا FireFox استفاده نمائید.
+ © کپی برداری از مطالب این سایت تنها با لینک دادن به برگه همان مطلب، مجاز است. | نقشه xml | طراح و برنامه نویس | وبلاگ ادمين |
X پیشنهاد ویژه!