( ورود به انجمن سايت )

تبليغات
اگر از این قسمت عبور کنید، ضرر کرده اید!! نرم افزار خرید شارژ اندروید
و حال از شارژ کردن گوشی خود لذت ببرید؛ با احترام، فقط اندرویدی ها!
تنها با دانلود این برنامه از لینک مستقیم زیر و بدون حتی یک ریال هزینه می توانید به آسان ترین و ایمن ترین راه خرید شارژ در گوشی خود دسترسی داشته باشید.
آیا این روش ارزان ترین هم هست؟ بله حتی از قیمت خود شارژ هم ارزان تر!!

.: دانلود محبوب ترین نرم افزار اندروید خرید شارژ :.           کد نصب و فعالسازی تخفیف: 9720

آخرین ارسال های انجمن ترس و ماوراءالطبیعه: جن و درخت کنار  (نویسنده: ماده گرگ وحشی، پاسخ ها:1، بازديدها:18 ) رافاعل آواگاندرا راست یا دروغ  (نویسنده: heidar، پاسخ ها:1، بازديدها:20 ) آنتوان لاوی  (نویسنده: KOOMEYL، پاسخ ها:0، بازديدها:34 ) طرح کنترل ذهن و آینده جهان ما  (نویسنده: KOOMEYL، پاسخ ها:1، بازديدها:34 ) سکولار کردن جهان  (نویسنده: KOOMEYL، پاسخ ها:1، بازديدها:55 ) انجمن فراماسونرى  (نویسنده: amir3341، پاسخ ها:1، بازديدها:88 ) ۱۵ نکته جالب و خواندنی در مورد جن  (نویسنده: KOOMEYL، پاسخ ها:0، بازديدها:84 ) “معمار اعظم فراماسونرها” و معاون ایرانی‌اش کیستند؟  (نویسنده: KOOMEYL، پاسخ ها:0، بازديدها:58 ) شوخی های جالب شبکه های اجتماعی 29 آبان 1393  (نویسنده: mohsen، پاسخ ها:2، بازديدها:121 ) نظرتان درباره ناظمان و مدیران جدید و تغییرات اخیر انجمن چیست؟  (نویسنده: admmin، پاسخ ها:7، بازديدها:91 ) 4گام اساسی برای رفاقت با قرآن  (نویسنده: rohsavar، پاسخ ها:0، بازديدها:53 ) باهاتون حرف دارم.  (نویسنده: RahaHJB، پاسخ ها:11، بازديدها:176 ) روزنامه دیواری  (نویسنده: نازی، پاسخ ها:0، بازديدها:60 ) دانلود بازی Castlevania: Lords of Shadow 2 برای PC  (نویسنده: KOOMEYL، پاسخ ها:0، بازديدها:46 ) نظریه تکامل تدریجی ارواح  (نویسنده: ODYSSEUS، پاسخ ها:9، بازديدها:178 )

داستان ترسناک در مورد ارواح خبیث قسمت اول


معمولاً بزرگترین خطری که موقع مواجه شدن با ارواح (Ghosts) ما را تهدید می کند این است که مجبور شویم شلوارمان را عوض کنیم! اما ارواح عذاب دیده و شکنجه دیده مردگان همیشه بی خطر از آب درنمی آیند. گاهی مردگان یاد می گیرند چگونه با دنیای ما ارتباط برقرار کنند. این روح های ناآرام همان ارواح خبیث (Poltergeist) هستند که بر اساس داستان ها، گاهی می توانند به شدت شرور و بی رحم باشند. ارواحی که داستان آن ها در اینجا روایت خواهد شد از آن دسته ارواحی هستند که مطمئناً هیچ دوست ندارید سر و کله شان توی زیرزمین و انباری خانه تان پیدا شود. ضمناً فراموش نکنید که این ها فقط داستان های ارواح هستند. راست و دروغش پای گوینده ها!

قبرستان گریفرایرز (Greyfriars)

قبرستان گریفرایرز در ادینبرو محل رفت و آمد یک روح بسیار خبیث است. محل دقیق حضور این روح، قبر جورج مکنزی، وکیل اسکاتلندی قرن ۱۷ ام، است. وی فردی است که باعث شد ۱۸۰۰۰ تن از مخالفان شاه چالرز دوم اعدام شوند و به همین دلیل هم لقب «مکنزی خونخوار» را به او داده بودند. اما به نظر می رسد مکنزی پس از مرگ هم دست از وحشیگری و خباثت برنداشته است.

در سال ۱۹۹۹، یک مرد بیخانمان برای حفظ خود از سرما وارد قبر مکنزی شد. اما وقتی خواست داخل تابوت شود اتفاق وحشتناکی افتاد. تابوت ناگهان در هم شکست و مرد بیخانمان که وحشت زده شده بود، در حالی که گرد و خاک استخوان های جسد به تمام تنش چسبیده بود، پا به فرار گذاشت. از آن سو مرد دیگری که از آن حوالی می گذشت با دیدن وضعیت مرد بیخانمان دچار وحشت شد و فکر کرد روح دیده است. اما روح واقعی هنوز خود را نشان نداده بود.

چیزی نگذشت که مردم ناحیه ادعا کردند روح خشمگین مکنزی را در اطراف قبرش دیده اند. کار به جایی رسید که شورای شهر ورود عموم را به قبرستان ممنوع اعلام کرد تا این که جان-اندرو هندرسون، راهنمای تور محلی، یک تور رسمی بازدید از ارواح به راه انداخت. از آن زمان تا کنون، ۳۵۰ نفر ادعا کرده اند که یک روح خبیث در حالی این قبر به آن ها حمله کرده است و زمزمه هایی از آسیب های جدی مثل شکستگی استخوان افراد وجود دارد. ۱۷۰ نفر هم طی تور بازدید از ارواح از ترس از حال رفته اند.



راهب سیاه پوش پانتیفرکت

در دهه ۱۹۷۰، یک خانه معمولی در بازار-شهر پانتیفرکت واقع در انگلستان به ادعای برخی میزبان «خبیث ترین روح تاریخ اروپا» شده بود. این روح که به روح خبیث پانتیفرکت معروف بود، راهب سیاه پوش پانتریفکت نیز نامیده می شد چرا که مردم معتقد بودند او روح راهبی است که در قرن ۱۶ میلادی به قتل رسیده است.

کوی شرقی پلاک ۳۰ منزل خانواده پریچارد بود، جایی که جو و جین به همراه پسرشان فیلیپ و دخترشان دایان زندگی می کردند. این خانواده ادعا می کردند یک روح که خودشان نام او را «فرِد» گذاشته بودند به شکل های مختلف آن ها را اذیت می کند. «فرد» وسایل خانه آن ها را به این طرف و آن طرف پرتاب می کرد، اتاق ها را سرد می کرد، و در کف خانه گودال ایجاد می کرد. علاوه بر همه این ها به ساندویچ مربای خانواده هم ناخنک می زد و روی دستگیره در از خود لکه هایی بر جا می گذاشت. این روح بی قرار تخم مرغ ها را هم اتاق به اتاق جا به جا می کرد و بعد هم آن ها را می شکست.

البته خرابکاری های فرد به همین چیزها ختم نشد. یکی از وحشتناک ترین اتفاقاتی که برای این خانواده افتاد وقتی بود که روح خبیث دختر خانواده یعنی دایان را از گردنش گرفت و کشان کشان از پله ها به طبقه بالا برد. ظاهراً جای دست های روح روی گردن دایان باقی مانده بود. یک بار دیگر هم روح سعی کرده بود دایان را با سیم برق خفه کند. شهردار منطقه، پلیس، و چندین جن گیر و پژوهشگر ارواح از این خانه بازدید کرده اند.

یکی از افرادی که به دست بودن ماجرای روح پانتیفرکت اعتقاد داشت کارول فیلدهاوس، همسایه دیوار به دیوار خانواده پریچارد بود. کارول ادعا داشت که روح گاهی از دیوار رد شده به خانه اش سرک می کشد. وی حتی مدعی شد که فرِد را دیده و با او حرف زده است، هرچند که خود روح بیشتر اوقات همان جا می ایستاده و نگاههای تهدیدآمیز به او می کرده است. او می گوید قد این روح تقریباً ۱ متر و ۶۵ سانتی متر بوده است.

خانه پلاک ۳۰ هم اکنون خالی است و راهب سیاه پوش از این موضوع راضی است. کارول می گوید: «او همیشه به ما می گفت هر کسی که به این خانه اسباب کشی کند به ۱۲ ماه نرسیده فرار خواهد کرد».


ادامه دارد.........


ادامه مطلب و دانلود

مردی تنها در خانه


یک مردتنهای میانسال که به خوبی وخوشی درخانه اش زندگی میکرده یه روزمثل هرروزدیگه که داشته به خونش میومده یهو یه کتاب تقریبا۲۰برگ جلوی خونش پیدامیکنه این مرد داستان ماسواد درست وحسابی ای نداشته و وقتی کتابه رو بازمیکنه وآیه های قرآن رومیبینه میفهمه که این قرآنه وگناه داره پس به خونش میبره وقتی توخونش دوباره کتابه روبازمیکنه یه صفحه ی دیگه میادکه بزرگ نوشته { برگردون } مرد داستان ماهم کتاب رومیبنده فکرمیکنه خیالاتی شده یاشاید چون داره پیرمیشه چشماش ضعیف شدن پس چون انگشتشو لای کتاب گذاشته بوده وهمون صفحه رونگه داشته بوده دوباره میاره که کلمه ی برگردون هست که هیچی رنگش هم(رنگ نوشته همون برگردون)قرمزشده به علاوه یه تارموی دراز هم توهمون صفحه وجود داره مردهم به تارمودست نمیزنه وصفحه ی بعدیش که میره میبینه که نوشته تارموی منو ازاین کتاب دور کن دورکن دورکن! مردمیانسال کتاب رو روی طاقچه ی حیاط میزاره ومیگه این دیگه چه مسخره بازی ایه بعدباخودش میگه شایدبه خاطرخستگی کاره یابخاطرسوزش چشمامه ومیگه بهتره برم بخوابم میخوابه بلندکه میشه میبینه هواداره تاریک میشه ومیره دست وصورتشو بشوره،وضوبگیره وبیادنمازمغرب روبخونه وازکتابه واینا هیچی یادش نیست ومیاد یه نگاه هم به درحال میندازه ویهو میبینه که یه زن بایک چادرسفیدپاک جلوی درحال وایستاده وجم نمیخوره بعد جلوترمیره میگه خانم شما؟ زنه هیچ جوابی نمیده بعدهرچیز دیگه ای میگه هرإهن و أوهونی میکنه وهرکاری میکنه زنه نمیره میگه چیکارکنم خدایا اگه به پلیس زنگ بزنم همه ی همسایه هاواهل محل حرف درمیارن میگن آخرپیری و مأرکه گیری وهزارجورحرف وحدیث درمیارن ومیگن این زن چرا تو خونه ی این همه آدم توخونه ی اون رفته بعدمیگه من که کاری به کارش ندارم اونم یه زنه چیکارمیتونه بکنه مثلا اصن شایدجاه وپناهی نداره اومده امشب روتوخونه ی من بگذرونه و خجالت کشیده داخل خونه بشه پس جلوی درحال وایستاده بعدهرچی میگه بیاتو زن هیچ توجهی نمیکنه مرد هم نمازشو میخونه وشام میخوره ونوبت به خواب میرسه میره که بخوابه چراغا روخاموش میکنه بعدنصف بدنشو زیرپتو میکنه چشماش بازه خوابش نمیبره همینطوری که چشاش بازه میبینه که یه سایه ی سیاه تاریک نزدیکش میشه میبینه که همون زن که جلوی دربودهمونه زنه هم چادرشو پرت میکنه یه گوشه و موهای دراز زرد و ژولیدش بایه لباس پاره پاره وچشمای قرمز و صورت سوخته اش میپره روی مرده و به شدت ازگلوی مرد فشار میده ومیگه بهت گفتم کتاب روبرگردونی سرجاش توگوش نکردی بهت گفتم تار مو روازکتاب دورکنی ولی تو اعتنایی نکردی اصن چرا کتاب رو برداشتی فردا اول وقت کتاب روبرمیگردونی سرجاش و تار موی منو از اون کتاب دورمیکنی مرد که درحال خفه شدنه به نشانه ی تأییدسرشو پایین پایین میکنه و زن هم گردنشو ول میکنه زن داره میره مردازپشت سرش میگه اصن این موضوع که برای تواینقدر مهمه چرا خودت کتاب رو نمیبری وتارموتو ازکتاب دورنمیکنی زن سریع برمیگرده ودرحالی که چشمای قرمزش درحال جوشیدنه میگه من توانایی نزدیک شدن به اون کتاب روندارم احمق وچادرش روبرمیداره ومیره مرد نگاهش به پاهای زن که می افته میبینه که پانیست وپای خره زن به درحیاط که میرسه مرد میگه در قفله صبرکن من.... یهو میبینه که زن از در رد میشه و مرد حیرت زده می مونه ومیره میخوابه و فرداصبح اول وقت همون کارهارو انجام میده وبه زندگی خوب سابقش دست پیدامیکنه وازاین بابت خیلی خوشحاله بد به حال کسی که غافلانه اون کتاب رو برداره وای وای وای وای...

ادامه مطلب و دانلود

داستان واقعي جن


از کودکی علاقه شدیدی به دیدن مناطق جن زده داشتم از وقتی که فارق التحصیل شدم بهمراه دو دوست صمیمی ام فرشید و مینا که همدانشگاهی هم بودیم و بعدا فرشید و مینا ازدواج کردن به سفرهای گروهی میریم و راجب ارواح تحقیق میکنیم… صبح به آرامی بیدار شدم و دست و صورتم رو شستم در آیینه نگاهی به خودم انداختم ، تلویزیون رو روشن کردم در یک دستم کنترل و در دست دیگرم لیوان چایی ام گرفته بودم که یکدفعه صدای جیغ زنانه و بلندی از اتاقم بلند شد از شدت شوک تکانی خوردم و چایی روی پام ریخت صدای داد من و جیغ باهم قاطی شده بود بدو بدو به داخل اتاق دویدم اما کسی آنجا نبود نگاهی به موبایلم انداختم که صدا از داخلش می امد آرام قدم برداشتم اسم فرشید روی گوشی افتاده بود نفس راحتی کشیدم و فوشی نثارش کردم و برداشتم: الو…سلام سهیل جون…نترسیدی که …سریعا گفتم: نکبت این صدای مزخرف چی بود؟ خنده ای کرد و گفت: دیروز بلوتوث کردم بعد گذاشتم رو زنگت تا یه شوکه باحال بهت بدم!! همین که امدم یه فوش نون و آبدار بهش بدم گفت: راستی…یه سوپرایز برات دارم یادته گفتم مینا چند وقته خواب یه کلبه رو میبینه گفتم: آره .. چطور؟فرشید با هیجان بیشتر ادامه داد: دیشب هم باز اون خوابو دید تا اینکه اتفاقی فهمیدم اون کلبه واقعا وجود داره توی دهکده مادربزرگش تو حاشیه کرج هستشبا کنجکاوی گفتم : خوب… ادامه داد: اهالی روستا میگن جن زدس هر ماه یکروز صدای جیغ و داد از کلبه می آید هرکی هم واردش شده دیگه برنگشته!!مادربزرگش میگفت همین دیشب یکی از اهالی که خوابگرد بوده بطور اتفاقی بسمت کلبه میرفته که یک هیزم شکن که داشته از اونجا رد میشه بیدارش میکنه…اونم یادش نمی اومده که چه خوابی میدیده میگن هرکیو میخواد بگیره به خوابش میاد و میکشونش اونجا گفتم: خوب … حالا میخوای چیکار کنی!؟؟؟ فرشید بلافاصله گفت: خوب این که سئوال نداره چه سوژه ای بهتر از این …خیلی وقته تجسس نکردیم لبم رو پیچوندم و گفتم : خیلی خوب باشه از جا بلند شدم لباسم رو پوشیدم از راه پله داشتم پایین می رفتم که خانم ملکی پیرزن همسایه گفت: مادر میشه کمکم کنی این زنبیلو برام بیاری بالا …بعد بدون اینکه منتظر جواب شه زنبیل و گذاشت زمین و راه افتاد سری از تاسف تکان دادم و زنبیلو برداشتم بقدری سنگین بود که انگار یه کامیون بار توشه وقتی رسیدم جلو در خانه از شدت نفس نفس زدن داشتم خفه میشدم … دوباره برگشتم پایین و سوار ماشین شدم از پارکینگ بیرون زدم یکدفعه یک گربه پرید جلوی ماشین ترمز کردم گربه چپ چپ نگاهم کرد ورد شد پوزخندی زدم و به راهم ادامه دادم بلاخره رسیدم هنوز زنگو نزده فرشید خندان درو باز کرد با پیژامه گل گلی که پاش کرده بود شبیه دلقکهای سیرک شده بود ابروهاشو بالا انداخت و گفت:‌از صدای ترمزت فهمیدم خودتی وارد خانه شدم مینا با دوتا چایی وارد خانه شد سلامی بهش کردم …فرشید گفت: پنجشنبه خوبه ؟ گفتم: چطور؟؟؟ مینا گفت: برای رفتن به کلبه دیگه!!! سریع گفتم: مگه تو هم میخوای بیای؟ مینا اخماشو در هم کشید و گفت: ما همیشه ۳ تایی تجسس میکردیم گفتم: آره…ولی…ایندفعه تورو هدف قرار دادندفرشید گفت: بیخیال اینا همش خوابه ..شرط میبندم مثل اوندفعه که تو شمال یه خونه ویلایی بود میگفتن جن داره بعدا فهمیدیم یکی یواشکی اونجا میخوابیده و سرصدا مال اون بوده مینا گفت:‌امیدوارم…..ولی…. پنجشنبه زودتر از اینکه فکر کنم فرا رسید کوله بارم رو بستم: چراغ قوه و ضبط صوت و طناب شمع و وسایل دیگر…قرآن جیبی ام را بوسیدم و داخل جیبم گذاشتم همین که از در خانه بیرون زدم ملوک خانم رو دیدم که از سرکوچه با یه زنبیل بزرگ داشت می آمد …چون پنجشنبه ها بچه هاش می آمدند خانه اش کلی خرید میکرد..بدو بدو سوار ماشین شدم و گازشو گرفتم و از پارکینگ بیرون زدم ملوک خانم تا ماشینو دید دست تکان داد خودمو زدم به کوچه علی چپ و سریع دور شدم همین که داخل خیابان پیچیدم دوباره اون گربه پرید جلو ماشین اما قبل از اینکه ترمز کنم بشکل فجیحی بهش تصادف کردم خونش جلو ماشینو قرمز کرد بدون اینکه پیاده شم لعنت فرستادم و به راهم ادامه دادم چند دقیقه بعد دم یک جوی پرآب ایستادم از ماشین پیاده شدم و دستمال را در جوی آب خیس کردم جلو ماشین قسمت خونین رو پاک کردم یکدفعه دستمال از دستم افتاد دولا شدم زیر ماشین که دستمال رو بردارم یکدفعه لاشه گربه با شکلی وحشتناک از زیر ماشین افتاد جلو چشام و یک ناله خفیف کرد از ترس از جا پریدم سوار ماشین شدم و تا دم خونه فرشید اینا تخت گاز رفتم…جلو خانه از ماشین پیاده شدم زنگو زدم .. فرشید و مینا هر کدام با یک کوله مثل کسانی که میخواهند کوه نوردی بروند آمدند و سوار شدند در طول راه مناظری جز اتوبان و چند تپه خاک بیشتر نیدیدم به دهکده که نزدیک شدیم کمی سرسبزتر شد جاده فرعی و خاک آلود بود خانه ها بافت سنتی تر و کاهگلی مانندی داشت معلوم بود که دهکده محرومی هست از کنار یک رودخانه کوچک هم که آب گل آلودی داشت عبور کردیمبه جایی رسیدیم که قبرستان روستا بودجلوتر جایی برای رفتن ماشین نبودماشین رو پارک کردم هوا داشت رو به تاریکی میرفتاز ماشین پیاده شدیمنگاهی به قبرستان سوت و کور انداختیمو نگاهی معنی دار به هم کردیممینا جلوتر از من و فرشید راه افتاداز قبرستان عبور کردیمدر طول راه نگاهی به موبایلم کردم که آنتن نداشتمینا با دیدن من بدون اینکه منتظر سئوال شهگفت: اینجا فقط روی کوه آنتن میده!!!نگران نباشید خانه مادربزرگم بالای تپه استآنجا بزور ولی یکم آنتن میدهخانه مادربزرگ مینا خانه ای قدیمی و بزرگ بودحیاط زیبایی داشت که با انواع گلها و درختچه ها تزیین شده بودمادربزرگش خاتون خانم نام داشتبا مهربانی در چهارچوپ در نمایان شدمینا زیرلب به من و فرشید گفت: یادتون باشه چیزیراجب اینکه میخوایم به اون کلبه بریم نگیم جلوشخاتون خانم سلامی کرد و مینا رو در آغوش کشیدسپس مرا به داخل دعوت کردخانه بزرگ اما قدیمی بودسقفش چوبی اما دیوارهایش گچی بوددیوار ها خالی بودند بجز چند عکس قدیمیو از همه عکسها جالبتر عکسی بزرگ از مردیعبوس بود که مشخص بود پدربزرگ مینا هستشخاتون خانم چایی و هندوانه برایمان آوردو کنار مینا نشستچند ساعتی گذشت صدای جیرجیرکها بلند شدنگاهی به فرشید کردم فرشید هم ابرو بالا انداختخاتون خانم با کمک مینا شام را آماده کرد و سفره انداختبعد از شام نیم ساعت با فرشید گپ زدیمتا اینکه بالاخره خاتون خانوم دشک ها را انداختساعت نزدیک ۱۲ شب بود چراغها را خاموش کردو به اتاقش رفت و خوابیدپچ پچ کنان به فرشید گفتم:‌حالا چیکار کنیمفرشید هم آرام گفت: پاشو بریم وقتشهبا دلهره از جا بلند شدم آرام کوله را برداشتمو یواش از در بیرون زدم هوا ختک بودو نور ماه پرتوهای کوچک سفیدی به تاریکی شب داده بودپشت سرم فرشید و سپس مینا بیرون آمدچراغ قوه اما رو از کیف بیرون آوردم اما یکدفعه از دستملغزید سریعا رو هوا قاپیدم بنظرم صدایافتادن چیزی به گوشم خورد اما تو تاریکی چیزی معلوم نبودبه راهمون ادامه دادیم اینبار مینا و فرشید شونه به شونه همجلو میرفتن از تپه پایین آمدیم…قبرستان از دور مشخص بودکه وهم عجیبی داشت…به رودخانه کوچک رسیدیمباید ازش عبور میکردیمپاچه هایمان را بالا زدیم آب خیلی سرد بودبا هر سختی بود عبور کردیمچند دقیقه ای به راهمان ادامه دادیمحدود ۱۰ دقیقه گذشت تا به نزدیکی آن کلبه رسیدیمکلبه ای چوبی وسط درختان آن بیشهجای پرتی بود که هرکسی ازش عبور نمیکردنزدیکتر که شدیم دیدیم درهایش را با چوب بسته اندیکدفعه صدای یک سگ مارو به خود اؤردسگی سیاه که از پوزه اش آب میچکیدپشت سرمان خرناس میکشیدسگ آرام نزدیک شدتا اینکه پوزه اش را باز کرددندانهایش برق میزدیک پرش کرد مینا جیغی زد و شروع به دویدن کردمن و فرشید هم دنبالش دویدیمبه یک بلندی رسیدیمسگ به فرشید نزدیک شدو پایش رو گرفت فرشید دادی زدو از آن بلندی با سگ به پایین افتادمنم پایم به یک ریشه درخت گیر کرد و زمین خوردمصدای شلپ آب آمد فهمیدم که فرشید و سگ به داخل رودخانه افتاده اندمینا دوان دوان کمک میخواست برگشت به سمت کلبه که یکدفعه صدایش قطع شداحساس کردم پایم زخمی شده سکوت حکمفرما شده بوداز جا بلند شدم از بلندی پایین رو نگاه کردمنه اثری از سگ بود و نه از فرشیلنگان لنگان به سمت کلبه برگشتمپایم خونی شده بود و میسوختصدای هو هو جغد با صدای جیرجیرکها قاطی شده بودبه کلبه رسیدم از شدت تعجب خشکم زدچوبهای تخته شده به در کلبه همه از بین رفته بودندر کلبه نیمه باز و داخلش روشن بود انگار شمعیروشن کرده بودن نور ضعیفی از لای در بشکل مرموزیبه بیرون از کلبه افتاده بودآرام در را باز کردمقلبم تند تند میزدکلبه خالی بود و تنها فرشی کهنه و پوسیدهزینت بخش کلبه شده بودمینا را دیدم که پشتش رو بمن کردهو داشت هق هق میکردآرام دستم رو روی شونه اش گذاشتمیکدفعه برگشت و با صدای وحشتناکیناله میکرد چشماش سفید شده بودو صورتش مثل شیاطین شده بوداز شدت ترس میلرزیدمبا دستش ضربه ای بهم زدکه باعث شد به دیوار کلبه برخورد کنمو بیهوش همانجا بی افتم…چشمانم سیاهی رفت..نورهایی جلوی چشمم رو گرفتهبود تصاویر تاری رو میدیدمیک مرد جوان و چهارشونه را دیدم که از رودخانه درحال گذر بودچهره اش برایم خیلی آشنا بود اما یادم نمی آمد کجا دیده بودمشپشت سرهم اطرافش را نگاه میکرد انگار میترسید کسی تعقیبش کندبعد که خیالش جمع شد لبه کلاهش را بالا داددر همان لحظه شناختمش او همان پدربزرگ مینا بودکه البته جوانتر از آن عکسی بود که دیده بودماحتمالا میان سالی اش بوده اما ….مرد از میان درختها گذشت و به کلبه رسیدکلبه تازه تر و سرزنده تر بودپنجره هایش پرده های تمیزی داشتندو دوربرش سرسبزتر از الان بودمرد در زد…صدای زنانه ای به آرامی پرسید کیه؟مرد با غرور گفت: منمدر باز شد و مرد داخل کلبه رفتفرش رنگ نویی به خودش داشت و داخل کلبه مملواز وسایل زندگی بود زن جوان و زیبایی آنجا قرار داشتمرد به پشتی تکیه زد و لیوان چایی را یک نفس نوشیدسپس با آستینش دهانش رو پاک کرد و آرام صحبت کرد:ببین ملیحه جان …من باید یه چند وقتی برم مسافرتنمیتونم دیگه بهت سر بزنم اما..ملیحه با عصبانیت ادامه داد: چی شده ..تو که گفتی بهش میگمازم خسته شدی نه فکر بچه ات هم نیستی که قراره چند وقت دیگه بیادمرد با این حرف اخماشو در هم کشید و گفت: بس کن زنبزار برم مسافرت بیام بعد به خاتون میگم قضیه روملیحه پوزخندی زد و گفت: اینقدر دروغ نگوتو قبلا هم قول دادی که بگی اما نگفتیاصلا میدونی چیه خودم میرم بهش میگممرد با عصبانیت مثل برق گرفته ها ازجایشپرید و یک سیلی محکم به صورت ملیحه زدملیحه به دیوار برخورد کرد و از دماغش خون سرازیر شدمرد بلند گفت: خیلی زر زر میکنی هاملیحه دستی به صورت خونینش زدبعد در صورت مرد تفی انداخت وچادرش رو سر کرد و از در کلبه بیرون زدمرد دستی به صورت و ریش کم پشتش کشیدسپس در حالی که دستانش میلرزیدنگاهی به تبر روی دیوار انداختآن را برداشت و از در کلبه بیرون زدملیحه با دیدن مرد و تبر جیغ کوتاهی زد وشروع به دویدن کرد مرد بهش نزدیک شداول با لگد او را به درخت کوبیدملیحه شکمش رو گرفت بطوریکه میخواست از طفل داخل شکمش دفاع کنهمرد تبر را بالا برد و با آخرین زورشآن را بر پیشانی ملیحه فرود آوردخونش درخت را سرخ کردمثل فواره از سرش خون بیرون میزدمرد تند تند نفس میکشیدبرای بار دوم تبرش رو بالا برد و تبررا به شکم ملیحه زددقایقی بعد جسد بیجان ملیحه را کشان کشانداخل کلبه برد از کف کلبهبه زیر پله ای که راه داشت کشوندو آنجا رو کند و خاکش کرددستی به پیشانیش که از عرقخیس شده بود کشیدو از پله ها بالا امددر را پوشاند وو نفت کف کلبه ریختکبریتی کشید و کلبه را آتش زدسریعا از آنجا دور شددود ها کمی بیشتر نگذشت تا متوقف شدنبدنه کلبه بدون اینکه بسوزه پا برجا ماندآتش داخل کلبه به سمت زیر زمین شعله ورشد و داخل گور گل آلود ملیحه رفتاز داخل شکم پاره شده ملیحه که با خون و خاکآجین شده بود آتش به از دهان به بدن طفل کوچکمنتقل شد و آن طفل بشکلی آتشوار از گور برخواستو جای گریه خنده وحشتناکی سردادسپس آتش اورا سوزاند و سیاه شدبعد شکل دیگری بخود گرفتبه شکل همان سگی که فرشید را گاز گرفته بود در آمد….از صدای خنده بهوش آمدمچشمانم هنوز تار میدید همه جارومینا کف کلبه کنارم افتاده بودصدای قه قه طفل توی سرم میپیچیدیکدفعه از کف کلبه بشکل وحشتناکیآتش بیرون زد و تمام در و دیوار کلبه را گرفتاینبار بشکل فجیحی میسوختچوبها گداخته شده بودن و حرارت عجیبی میدادندمینا رو بلند کردم و کشان کشان به سمت در کلبه رساندمکه بسته شده بود با لگد بهش کوبیدمچند لگد دیگه زدم تا بالاخره شکسته شدآـنقدر دود تو گلوم بود که بشدت سرفه میکردممینا رو بیرون کشیدم و خودم هم کنارش روی زمین افتادمکلبه گر گرفت و داشت تبدیل به خاکستر میشدکه یکدفعه آن سگ سیاه بالای سرمان برگشتدهانش رو باز کرد و صدای خنده کودک ازش بلند شداز جا بلند شدم پرشی کرد و منو خودش رو به داخل کلبه پرت کردچشمانش مثل آتیش سرخ شده بودهمین که آمدم بلند شم زوزه ای کشیدو با یک پرش روی من دریچه کف کلبه شکستو کف زیر زمین افتادمکنارم همان تبر که حالا کهنه شده بود رو برداشتمسگ با دیدن آن تبر وحشتزده زوزه کشیدو خودش را به دیوار کلبه میکوبیدتبر را بلند کردم و دیوانه بار چندین دفعه به سگ زدمجای خون آتش از داخلش بیرون زدسپس تبدیل به خون شد و روی خاک جاری شدچوبی از سقف روی دریچه افتاددود همه جا رو گرفته بوداز شدت دود بیهوش شدموقتی چشمانم رو باز کردمفرشید رو کنارم دیدم که با پاهای پانسمانشده کنارم نشسته و نگران من رو نگاه میکردمینا هم مثل دیوانه ها گردن کج کرده بودداخل همان بیشه بودیم بوی سوختگی می آمدروبروم کلبه رو دیدم که سوخته و سیاه شده بوددور و ورمان یک ماشین اورژانس و دو ماشین پلیس محلی بودپلیس در حال بازجویی از مینا بود: مینا هم در حالی که بهت زده بودمیگفت: چیزی یادم نمیاد…فقط وقتی که بسمت کلبه آمدمدرش باز بود وارد شدم یکدفعه بیهوش شدم دیگه هیچ چیز یادم نیستوقتی هم چشم باز کردم شمارو دیدمسربازی که کنار افسر پلیس بودگفت: جناب سروان …این پسره (فرشید)رو داخل رودخانه پیداش کردیم گویااز درد بیهوش شده بودسپس رو به من گفت: تو اون زیر چکار میکردی؟منم قضیه رو از سیر تا پیاز بهشون گفتم…بعد از آن قضیه دیگه هیچوقت دست به تجسس نزدیمهنوز هم نمیتوانم با فرشید و مینا درست راجب آن شب صحبت کنمتنها یکبار راجب حضور یکدفعه پلیسها آنجا پرسیدم..که فهمیدمآن موقع که داشتیم از حیاط عبور میکردیم..گوشی موبایلم از جیبم می افتدچند دقیقه بعد یکی از دوستانم بهم زنگ میزنه و آن صدای جیغیکه فرشید روی موبایلم گذاشته بود باعث میشه خاتون توجهخاتون خانم جم شه و درجا به پلیس زنگ بزنه و در نهایت…از بعد آن قضیه دیگه هیچوقت مینا کابوس ندیدو توانست طعم خواب راحت روبچشهروح شیطانی که ناخواسته وارد بدن کودک قربانی هم شدهبود و باعث شده بود داخل جسم سگ بره هم بوسیله من از بین رفت…و بالاخره این کابوس پایان یافت..

ادامه مطلب و دانلود

جن مشترك



سال 75 بودمن بعد از دانشگاه و گرفتن مدرک فوق دیپلم حدودا 21 سالم بود و سرباز بودم


بعد از اتمام مراحل اموزشی در کرج به یکی از شهرهای کردستان اعزام شدم.


یه روز که توی شهر اومده بودم رفتم جلوی مغازه پدر بزرگم راستی یادم رفت بگم خونه پدر مادرم یکی از روستاهای


اون شهر بود و پدر بزرگم توی اون شهر مغازه داشت وغروبا بعد پایان کار روزمره اش به روستا بر می گشت


اون روز پدر بزرگم با اصرار من رو به روستا برد پدر و مادر بزرگم اونوقتها تنها زندگی می کردن تمام پسر و


دختراشون ازدواج کرده ورفته بودن پی زندگی خودشون.


شب موقع خواب من که تنها توی یکی از اتاقها خوابیده بودم نصفه شب چیز وحشتناکی رو دیدم که الان بعد سالها


هنوز که به ان فکر می کنم مو بر اندامم سیخ میشه.


ساعت حدود 2شب بود که حس خفگی به من دست داد وقتی چشمم رو باز کردم صحنه وحشتناکی رو دیدم یه پیرمرد با


قیافه ای بسیار وحشتناک زانوهاش رو روی سینه من گذاشته بود وبه طرز وحشتناکی به چشمهای من زل زده بود


چون شنیده بودم خوندن ایت الکرسی باعث فرار اونا می شه شروع به خوندن کردم اما هرچی می خوندم تکان نمی


خورد واقعا لحظات ناراحت کننده و ترسناکی بود .الان که بعضی وقتها فکرش رو می کنم می گن مثلا فلانی جوان بوده


تو خواب سکته کرده حتما اینجور چیزایی اتفاق می افته که جوانا تو سن پایین بعضی هاشون تو خواب سکته مغزی و


قلبی می کنن.


واقعا نمی خوام از خودم تعریف کنم ولی من همیشه تو دوستام و فامیل به ادم نترسی مشهورم بازهم می ترسیدم ولی


خودم و جمع و جور کردم .


این اتفاقها حدودا 10 دقیقه ای طول کشید .اول خواستم با مشت تو صورتش بزنم پیش خودم گفتم نکنه به من ضربه


بزنه چون شنیده بودم خیلیها بر اثر ضربه جنها دیوانه شدن.


پیش خودم تصمیمی گرفتم و مچ دست اون رو گرفتم. من که ورزشکار و قوی بنیه بودم در همون حالتی که دستش رو


گرفته بودم با تمام زورم اونو به دیواری که کنارش خوابیده بودم کوباندم از کوبیدن اون به دیوار صدای محکمی


برخواست و دیدم که مثل یه حیوان چهاردست و پا از روی من پرید وبه طرف در ورودی فرار کرد.


دقیقا تا حدود 10-15دقیقه از اتفاقی که برام افتاده بود شوکه شده بودم و حتی جرات بلند شدن از جام رو نداشتم.


بعدا بلند شدم وبه حیاط خونه رفتم و برق حیاط رو روشن کردم و با ترس اطراف رو نگاه کردم اما چیزی ندیدم برگشتم


ولی تا صبح خوابم نبرد همه ش اون صحنه جلوی چشمام راه می رفت و به اون فکرمی کردم


حدودا یکسالی این مسئله رو برای کسی بازگو نکردم چون می دانستم که کسی باور نمی کنه تا اینکه بعد از یکسال یه


شب مهمان زیادی خونه ما مهمان بودن که سر صحبت فامیلها در مورد جن باز شد هرکی چیزی می گفت منم اون


داستان خودم رو باز گو کردم چند تایی از فامیلا همه ش انکار می کردن می گفتن غذا زیاد خوردی اون شب یا خواب


دیدی تا اینکه پدرم به حرف اومد و گفت 30سال پیش همین اتفاق برای برادرش یعنی عموم توی همون خونه پدربزرگم


اتفاق افتاده که عموم با مشت توی دماغش کوبانده بود که فرار کرده بود اون موجود .چون پدرم می گفت که قدیمیها


می گن جن دماغ نداره برای اینکه کسی نفهمه از خمیر برای خودشون دماغ درست می کنن وبه همین خاطر عموم به


اونجاش زده بود عموم انسان شجاع ونترسی بود همه اون رو می شناختن


اون شبی که ما این حرفهارو میزدیم سال 76 بود عموم سال 65 مرده بود واین داستان عموم مال جوانیهاش بود که


اتفاق افتاده بود


بعدا یکی از داییهام نیز که تو مهمانی بود گفت من هم این موجود رو دیدم موقع بچگی و حتی چند روز شدیدا مریض


شدم .


حتی مادرم از مادرش نقل می کرد که حتی یه بار که مادرش حامله بوده همون موجود با عصایی که دستش بود .عصا


رو رو گوش مادر بزرگم قرار داده بود و فشار داده بود که پدربزرگم در همون لحظه وارد شده بود واون موجود فرار


کرده بود.


همه متفق القول عقیده دارن که اون موجود توی اون خونه هست اما معلوم نیست جنه یا چیزی دیگه س


الان که سالهاست پدربزرگ ومادر بزرگم فوت کردن اون خانه حالت مخروبه بخودش گرفت واقعا جرات می خواد کسی


اونجا بره چون اون خانه الان مخروبه و خالیه


ولی من شنیدم جن واین موجودها بسراغ ادمهای ترسو نمیرن


خدا می دونه که اینایی که گفتم عین واقعیته

ادامه مطلب و دانلود

طاق خونین بوشهر


طاق خونین بوشهر .

http://www.axgig.com/images/30487636657911588679.jpg

داستان تاق خینی

"تاق خونی" در میان کوی بهبهانی و شنبدی قرار داشت. در گذشته شاید 150 سال پیش در ماه های محرم و صفر در بوشهر هنگام سوگواری چهار محل اگر دسته سینه زن و سوگوار کویی از مرز کوی خود می گذشت و وارد کوی دیگری می شد بیشتر این انگیزه ای برای درگیری افراد دو کوی و برزن فراهم می ساخت. از آنجایی که افراد و دسته سوگوار بویژه زگردهای محل دلبسته سرسخت کوی خود بودند از روی تعصب، ناآگاهی و شاید هم کسانی آنان را می شوراند در چنین رویدادی با چوب و چماق با هم درگیر می شدند و به زد و خورد می پرداختند. تاق خونی یادگاری از نزاع هاي خونين آن زمان بود و از آنجایی که در زیر این تاق درگیریهای خونین روی داده بود آنرا تاق خونين نامگذاری کرده بودند. اين طاق درحال حاظر وجود ندارد.

تصوير زير طاق خوني ميباشد اين طاق در سال 1381 به علت فرسودگي ريزش كرده وبه تاريخ پيوسته.

http://www.axgig.com/images/02981165226877010406.jpg

ادامه مطلب و دانلود

جن استخر


ماجرا مال سال نوده ماجرا از اونجا شروع میشه که منو دستم رفتیم استخر بعد از گذر از سونا جکوزی و غیره رفتیم جلوی عمق چهار مترینشستیم هیچ کس اونجا طرفای ما نبود من و رفیقم گرم حرف زدن بودیم که ناگهان مردی با مایو قرمز شیرجه زدما منتظر موندیم بیاد بیرون ولی نیومد بعدش منو رفیقم رفتیم تو آب هیچی ته آب ندیدیم خیلی ترسیدیم رفتیم بعد از تموم شدن سانس منو رفیقم با ترس زود دویدیم تا خونمون ولی هنوزم نفمیدم که اون مرده چی شد ولی منو دوستم دیگه به اون استخر نرفتیم چند وقت بعد از کنجکاوی دوباره به همون استخر رفتیم البته با ترس رفتیم این سری مردرو ندیدیم که موقع برگشتن همون مرد مایو قرمز رفت تو رختن و دیگه برنگشت ما هم زل زدیم به در ولی کسی بیرون نیومدحتی آخرش یکی از مسئول ها همه ی در های رختکنو باز کرد منو رفیقم دیگه اونجا برنگشتیم از ترس مرد مایو قرمز

ادامه مطلب و دانلود

خدا کنه کار جن نباشه... آخه خودم صداش کردم


بسم الله الرحمن الرحیممن خیلی درباره جن مطالعه دارم متاسفانه.و خیلی هم از مزاحمت این موجودات میترسم.داستانم خیلی طولانیه ولی من یه قسمتشو میگم اگه خوب بود بگین ادامه بدم.تابستان امسال برای مسافرت به یکی از شهرهای شمال رفتیم. و شب رو در یک کافه بین راهی گذروندیم. فقط حوادثو واستون میگم. بار اول وقتی آخر شب رفتیم توالت من بیرون بودم و دوستام رفته بودن داخل. من یه لحظه حواسم نبود وقتی برگشتم دیدم در ورودی سرویس بهداشتی بسته اس. خیلی ترسیدم وقتی اومدن بیرون ازشون پرسیدم هر کدوم گفتن کار ما نبوده. تازه جالب اونجاست وقتی هر دوتا داخل سرویس ها بودن صدای آب رو شنیدن که انگار کسی داره دستشو میشوره در حالیکه هیچکی اونجا نبوده. البته در ورودی جوری نبوده که باد بزنه.تصمیم گرفتیم راجعش حرف نزنیم ولی وقتی تو اتاق بودیم و قبل خواب حرف می زدیم هیو یکی گفت اه کی لیوانو برعکس کرده .جالب اینکه همه دیده بودن لیوان از اونوری بوده. وقتی دیدم جو اینجوریه منم اتفاقی که یه ساعت پیش افتاده بودو گفتم. اینکه وقتی واسه نماز مغرب وضو میگرفتم هر دو جورابو گذاشتم توی یک جیبم و از اونجا یادمه که جیب راست شلوارم خیلی قلمبه شده بود. ولی وقتی دوباره که رفتم جورابم رو بپوشم هر کدوم تو یکی از جیب هام بودن.دیگه نمی دونین اون شبو چجوری با قران و صلوات گذروندیم و حتی بعضیا گریه می کردن.اونیکه میگم تقصیر خودم بود اینه که من شب قبل قبل از خواب نمی دونم چکار شد یهو یاد جن افتادیم چون چراغا خاموش بود که دیگه واقعا فضای جالبی داشتیم. یه مرتبه من یاد یه دعا افتادم که تونسته بودم چند ماه پیش اسم یه جن رو از روی اعدادش به ابجد بدست بیارم. اون شب اسمشو به صورت حروف مقطعه آوردم.حالا فقط میگم شاید همه اینکارا که یقینا میتونه کار یه انسان باشه رو یکی از بچه انجام داده باشه ولی هر چی منتظر بودم اخر سفر یکی اعتراف کنه این اتفاق نیفتاد.

ادامه مطلب و دانلود

گرگنما


شب هایی كه ماه كامل در آسمان می درخشد،زیباترین شب ها برای گردش در طبیعت به شمار می رود.نور رقیق مهتاب از ابتدای شب تا دمدمه های بامداد،دشت ها و كوه ها را روشن میكند و منظره های متفاوت با طبیعت آشنای اطرافمان را پیش چشمانمان می گشاید.

اما این شب های مهتاب فقط شب های شعر و ترانه نیست، افسانه ها می گویند یكی از مخوف ترین هیولاهای جهان همراه با ماه كامل ظهور می كنند.در گذشته با توجه به خرافات با طلوع ماه كامل در بسیاری از دهكده های دوردست دامداران درهای منزل خود را كلون می كردند.صدای زوزه ی هراسناكی از دور به گوش می رسید؛صدایی كه زوزه ی گرگ های معمولی پیش آن به لالایی ملایمی می مانست.قصه هایی كه ما حالا می دانیم،خنده دار است.

با وجود این ادعاها كمتر كسی خاطره ای از مواجه ی مستقیم با این هیولاها را دارد.خرافاتی ها فقط رد خون قربانیان را در اطراف روستا و در میانه ی جنگل دیده اند و رد پنجه هایی عمیق و پرزور كه در نیمه ی شب های مهتابی بر درختان و درهای خانه ها باقی مانده است.

چند نفری می گویند كه شانس آن را داشته اند كه از ملاقات با این حیوانات جان سالم به در ببرند.برخی گرگی غول آسا را دیده اند كه سرعت حركتش چند برابر سریع تر از موجوداتی بوده كه تا به حال دیده اند و با چشم قرمز و دندان های بزرگش به دنبال قربانیان خود می دویده است!!!!

برخی دیگر روایت می كنند كه این موجودات عجیب با ظاهری گرگ مانند روی دوپای خود و مانند یك انسان حركت می كرده و بیشتر شبیه انسانی با چهره ی گرگ بوده است.برخی قسم می خورند كه شاهد گاز گرفتن افراد بینوایی توسط این موجود غول پیكر بوده اند!!!

آن هایی كه از این حمله جان سالم به در برده اند چندروزی را در تب و التهاب گذرانده و در نهایت ناپدید شده اند.

عده ای دیگر شهادت می دهند كه دوباره در نیمه ی شب های مهتابی این قربانیان را دیده اند كه این بار در قامت شكارچی جدیدی در آمده بودند و خود به دنبال قربانیان تازه ای می گشتند. بدین ترتیب افسانه ی هیولای شب های مهتابی در سراسر جهان گسترده شده است.هنوز هم گزارشات عجیبی از این موجودات منتشر می شود و گرگینه ها یا انسان های گرگ نما از وحشت انگیز تزین هیولاهای تمام تاریخ به شمار میروند.


ادامه مطلب و دانلود

خانواده نفرين شده.



http://www.axgig.com/images/34677870000077408644.jpeg

داستان يكي از دوستان درخصو ص رويت جن..

نوشته شده در تاريخ 9/8/93

منم مثل هرکس حداقل چهار پنج تا چیز ترسناک تو زندگیش دیده که تعریف کنه ولی خداشاهده به جون مادرم این داستان عین حقیقت این داستان رو میخوام اسمشو بزارم خانواده نفرین شده(طلسم)وصددر صد شک نکن که حقیقیه چون خودم با دوتا چشای خودم شاهد همه چی بودموهنوزم هستم موضوع درمورد خانواده خودمه که قرار شده هیچکی به کسی چیزی نگه واصلا دربارش با کسی صحبت نشه واسه همین مشخصات کامل نمیدم ...


داستان از کجا شروع شد؟یادمه یه روز سرد پاییزی بود سال88که از مدرسه برگشتم خونه هوای شمال مث همیشه بارونی بود ک خبر اوردن پدربزرگم تو کوه افتاده و حسابی اسیب دیده ماجرا از اینه ک پدر بزرگم مرد کوهستان و جنگله و واسه گرفتن زیره تازه رفت جنگل که افتاد جوری که از جاش نمیتونست تکون بخوره اونم تو دل کوه که کسی ازش خبر نداد اما خوشبختانه گوشی همراهی ک یه هفته پیش براش خریده بودیم و خوشبختان تر از اون تو دل اون کوه وجنگل انتن داد و باصدای بریده گفت که من تو جنگل افتادم و بعد قطع شد خلاصه کل محل بسیج شدن تا پدربزرگمو پیدا کنن که به سختی نصفه شب تودل جنگل پیدا شد وبعداز چند عمل جراحی حالش روبه بهبود رفت.

ولی جالب این بود ک بعد اون ماجرا پدربزرگم اصلا صحبت نمیکرد به مدت چند ماه و از لحاظ فکری ومغزی هم رو به نزول میرفت پیش دکتر های مختلف بردیمش ولی همه میگفتن بیماری مغزی داره که ناشناختست فقط میشه گفت شبه پارکینسونه ولی اصلا مشخص نشد تا اینکه بعد از چند ماه لب وا کرد و گفت برا زیره رفت منطقه بین دو کوه که درحال گشتن بود که از دور دو نفر رو دید که عبا یا تن پوش بلند سفید پوشیده بودن ولی پوستشون کاملا سیاه و چشمشون به رنگ تنپوششون کامل سفید بود یعنی یه لباس بلند سفید تنشون بودو پوست صورتشون کاملا زغال و تو چششون فقط سفیدی داشتن و با دست به پدربزرگم اشاره میکردن وباهم صحبت میکردن تا اینکه یکی از اونا با سرعت دوید سمت پدر بزرگم و اونو کامل به پایین حولش داد الان پدربزرگم از مریضی ناشناختش که زوال مغز بود فوت کرده ولی خیلی ادم خوبی بود..

خدابیامرزتش همه ازش راضی بودن اما ما که از دکتراقطع امید کردیم رفتیم سراغ دعاخونا اونا میگفتم مغزشو جن ها تسخیر کردن من اصلا جدی نمیگرفتم ومث شمایی که داری میخونی باور انچنانیی نداشتم تا اینکه قضیه تخم مرغ ها اومد وسط قضیه تخم مرغ ها چیه؟تا حالا شده توی جعبه ابزار قدیمی خونه مادر بزرگتون که اونم بالا پشت بومه تخم مرغ پیدا کنین؟ تا حالا شده وسط دیوار خونه گلی قدیمی مادر بزرگتون که تو روستاست تخم مرغ پیدا کنین؟ تو جعبه میخ ها خونه خودتون وسط ماسه ای که تو زمینتون ریختین ولی ما تو همه اینجا ها تخم مرغ پیدا کردیم تازه به تعداد همه فرزندها و خوده پدربزرگ و مادر بزرگ یعنی هشت تا تخم مرغ برای هر هشت نفر این خانواده باز رفتیم پرس جوکردیم گفتن این طلسم یانفرینه باید تخم مرغ هارو بشکونین

قرار گذاشتیم این تخم مرغ هارو بشکونیم ولی فکر میکنید چه اتفاقی افتاد؟تخم مرغا شکسته نمیشد به در میزدی به دروار میزدی نمیشکست با سنگ زدیم نشد ولی بلخره با چکش تخم مرغ رو شکوندیم فکر میکنی چی توش بود زرده یا سفیده تخم مرغ؟توی تخم مرغ کاملا خالی بود یعنی پوچ بود روزها گذشت وپدربزرگم فوت کردو ماکمکم بیخیال شدیم تا اینکه قضیه ایمان پسر عمم پیش اومد قضیه ایمان؟ایمان پسر عممه که کیلومتر ها اون ورتر باعمم تو بابلسر زندگی میکنن وپنج شنبه جمه ها میان بهمون سر میزنن از بابلسر خبر رسید که ایمانو همسایه ها بردن بیمارستان ولی چرا؟خودش بعدها تعریف کرد تو خونه تنهابود که

توخونه تنها بود ک صدا های عجیبی پشتش شروع به صدا زدن به اسمش کردن اول فکر کرد توهم زده بسم الله گفت تلویزیون رو روشن کرد که یهو تلویزیون خاموش شد و کنترلم پرت شد یهو دو نفر سیاه پوست با چهره زشت و عبای سفید شرو کردن بهش حمله کردن و صندلی که روی اون نشسته بود رو سروته کردن وبهش چنگ کشیدن ک ایمان باحالت رعشه و جنزدگی خودش رو به خیابون شهرک رسوند ورو خیابون دراز کشید وشرو به فریاد و پیچیدن به خودش کرد که تموم همسایه ها جمع شدن واقعا یه مرد بیست ساله چرا باید چنین کاری بکنه عین جن زده هابه خودش میپیچید وفریاد میکشید که عمم رسید وباهمسایه هااونو بردن بیمارستان خلاصه ما بهش انگ دیونگی زدیم و فرستادیمش روان پزشک ولی زیر بار نمیرفت وقسم ایه میخورد ک راست گفته جالبه از اون وقت تا الان مرد بیست ودو ساله بامادرش میخوابه ونمیتونه تنها بمونه بازم گذشت

تااینکه یه شب همگی دست جمعی رفتیم کوه واسه تفریح برگشتنی شب بود تو کوهم که توزمیناش چراغ نیست ایمان ومادر بزرگم وفاطی عمم جلوتر رفتن که وسایلو بزارن تو ماشین تا نصفه راه رفتن اینجا رومن از اونا نقل میکنم میگن یه صدایی اومد گفت پیس پیس ایماااااان بیا پیشم اینو هر سه تاشون شنیدن وفاطی و ایمان باگریه و داد وسایلو انداختن واومدن طرف ما نفسشون بند اومده بود اصلا نمیتونستن تعریف کنن اون شب گذشت تا باز ما تو لباس قدیمی وبسار تخم مرغ پیدا کردیم بماند تااینکه ماجرای غیب شدن لجن خوار پیش اومد

اون کسایی که اکواریوم دارن میدونن ک ماهی لجن خوار پوست ضخیمی داره وهیچ ماهی ای طرفشم نمیره اما تو یه روز لجن خوار خونه ما وعموم وسط اکواریوم غیبش زده بود و ما هرچی فکر میکنیم ک چطور میشه یهو ماهی تو اکواریوم نباشه عقلمون قد نمیده دعا گری میگفت این خانواده نفرین شدست و به تعداد فرزندان طلسم وجود داره وتنها راه اینه که خونه قدیمی رو خراب کنین ک مادربزرگم زیر بار نمیره ولی احساس میکنم پشت هر تنهاییمون یه چشم هایی داره بهمون نگاه میکنه این طلسم یا از حسادت یک شخصه یا جاد یا نفرین پیر یه مردست ولی حال خونه ی پدر بزرگم کانلا سنگینه طوری که واردش بشی تغییرات روحیتو احساس میکنی شاید نفرین بعدی تو باشی............به کلام خدا چیزی جز حقیقت نگفتم


ادامه مطلب و دانلود

جن مازندران


"ونگ زن"

نوعي جن که در مازندران به ونگ زن معروف است.افراد کمي تا به حال ديدنش با اين حال بعضي ها ميگند كه نامرئي! .معمولا توي جنگل و سر جاده ها ميشينه و افراد رو تنها گير مياره و به اسم کوچيک صدا ميزنهشون، میگفتن وقتی‌ تنها بریم تو باغ شبیه صدای یه اشنا صدات می‌کنه و با خودش میبره..
"ونگ زن" نوعي از دوال پا که توي ايرانه (مخصوصا توي مازندران) اسمش ونگ ِ زن هست.البته توي خراسان ميگن که اين پيرزن ها معمولا نوزاد ها رو مي دزدن و براي همين هم بايد تا 40 روز يه دعاي مخصوص رو به لباس نوزاد وصل کرد که به تبع اون نوزاد رو نزدن.

دوستان مازندراني كه در خصوص اين موجود اطلاعاتي ميدونن .كمك كنن تا اطلاعات بيشتري بدست بيارن وهرچي ميدونن تو كامنتا بزارن تا به متن اضافه كنم..

http://www.axgig.com/images/49509061740352063144.jpg

ادامه مطلب و دانلود

باورهاي محلي مردم آذربايجان غربي درخصوص شاه ماران.


باورهاي محلي مردم آذربايجان غربي درخصوص شاه ماران.

http://www.axgig.com/images/36766309546455784421.jpg

افسانه ای مربوط به شمال غربی ایران و آناتولی ترکیه
شاه ماران، کلمه ای فارسی است. شاه ماران، موجودی خارق العاده است که سرش انسان و بدنش مار است. با اینکه نقاشی های مربوط به مار، اغلب نشانه بدی و بدشانسی هستند، ولی شاه ماران با سر انسان، نشانه زایایی، برکت و دانایی است. مردم اناتولی بر این باورند که شاه ماران سبب موفقیت می گردد.داستان های بسیاری در رابطه با شاه ماران وجود دارد، ولی اکثر آنها شبیه هم بوده و تنها، افراد و مکان ها متفاوت است.
" داستان این افسانه "
بنا به باور مردم، شاه ماران، در یک قلعه زندگی می کرده است.بر اساس این افسانه، تمامی مارها در این قلعه زندگی می کرده اند. شاه ماران، رئیس انها، که می توانست با چشم های دقیقش تا کیلومترها دورتر را ببیند، صاحب ویژگی های خاصی بود. روزی شاه ماران، دختر پادشاه را هنگام آبتنی در برکه می بیند و در نگاه اول عاشق او می شود. شاه ماران، از پادشاه دخترش را خواستگاری کرده ولی پادشاه، هم به دلیل ترس و هم زشتی شاه ماران دخترش را به او نمی دهد. بدین ترتیب، شاه ماران تصمیم به دزدیدن دختر می گیرد. امادگی های لازم را انجام داده و روزی که دختر در برکه در حال آبتنی بود، به آنجا می رود. ولی نگهبانان، شاه ماران را دیده و او را می کشند. به دنبال مرگ شاه ماران، تمامی مارهایی که در قلعه زندگی می کردند، به شهر ریخته، مردم را نیش زده و انتقام رئیسشان را می گیرند.

ادامه مطلب و دانلود

افسانه هاي محلي مردم گلستان درخصوص هيولا



http://www.axgig.com/images/84933596503849165489.jpgافسانه هاي محلي مردم گلستان درخصوص هيولا
"بم سري كيجا" (BOM SERI KIJA)
در منطقه شمال کشور گلستان:افسانه اي وجود دارد به نام (بم سري کيجا ) که براي ترساندان بچه ها استفاده ميشد . معني بم سري کيجا يعني بم=به پشت بام خانه گفته ميشود.سري= يا همان بالا.کيجا=دختر. دختري که در بالاي خانه زندگي ميکند واگر بچه ها شلوغ يا اذيت کنند مي ايد و ان را ميبرد.اطلاعات بيشتري در اين زمينه ندارم فقط چون در خانه هاي قديمي منطقه شمال کشور بام خانه ها بزرگ بودوغذايي که براي زمستان در انجا ميگذاشتند اغلب گربه موش ومار و پرنده هاي کوچيک در انجا زندگي ميکرد مخصوصا شبها صدايي از بالاي بام خانه شنيده ميشد که باعث ترس ميشد.اينقد مارا از اين موجود خيالي ترسانده بودندشبها به هيچ عنوان از جايمان تکان نميخورديم.اين افسانه براي منطقه گلستان استفاده ميشود از بندرگز تا کردکوي يا اطراف ان.
"بم سري كيجا" را ميتوان نسخه گلستاني لولوخورخوره دانست.

ادامه مطلب و دانلود

الارزنگي هيولاي بختياري !!


الارزنگي هيولاي بختياري !!

الازنگي
نمونه اي از افسانه در فرهنگ بختياري:

http://www.axgig.com/images/51380685695641230946.jpg

در چند افسانه بختياري با موجودي به نام الازنگي آشنا مي شويم. او غولي است آدم خوار که به شکل هاي مختلي در مي آيد در افسانه يا متل ماه تي تي يا تمتي که در فرهنگ بختياري بسيار معروف و پرطرفدار است، هفت دختر به علت فقر و نداري خانواده ها در کوهستان رها مي شوند.پس از فراز و نشيب هاي بسار اسير الازنگي مي شوند. الازنگي که بوي آدميزاد را تشخيص مي دهد در هيات پيرمردي از در صلح و فريب در مي آيد تا هفت دوشيزه را بخورد. "تمتي" که در عين حال زيباترين، کوچکترين و با هوش ترين آن هاست فريب الازنگي را نخورده بر خواب و غفلت غلبه مي کند و با بريدن دست خود و پاشيدن نمک به آن تاپگاه ديوار را به خدمت مي گيرد. الازنگي که انديشه اي جز خوردن دخترکان ندارد بنده وار بهانه و دستورات تمتي را اجرا مي کند از يک سو" تمتي" به دست ديو ابزار و وسايل فرار و هلاک ديو را تهيه مي کند و از ديگر سو الازنگي به اميد غفلت و فريب دختران صبر مي کند تا آن ها به خواب روند. اما هر گاه مراجعت مي کند تمتي را بيدار مي بيند. تمتي پس از تهيه هفت خيگ روغن، هفت دست لباس مردانه، هفت اسب رهوار، هفت بار تيغ و سوزه و هفت من نمک به دست الازنگي آخر او را به دنبال نخود سياه مي فرستد و با گريه از او مي خواهد که آب سله( سبد ته کنده) برايشان بياورد. الازنگي به سراغ آب مي رود و از ديگر سو دختران گريخته، خيگ ها را به جاي خود قرار مي دهند. ديو از سر خشم تهي دست و بدون آب برميگردد تا به هر قيمتي و از سر قدرت دخترکان را بخورد اما به خيگ هاي روغن هجوم مي آورد و متوجه فريب تمتي مي شود. مسير فرار آنان را پيش مي گيرد تيغ و سوزن به پاي او رفته و نمک زخم او را شديدتر مي کند. تمتي و ديگر دختران با لباس مردانه از آب عبور مي کنند. الازنگي دوباره در هيات پيرمرد مهربان قصد فريب آنان را دارد در آخرين لحظه تمتي از الازنگي مي خواهد که پا بر سنگ سفيد بگذارد و از آب عبور کند اما سنگ سفيد چيزي جز کف آب نبود و الازنگي به دست دختران به هلاکت مي رسد.

ادامه مطلب و دانلود

دالو بچه بر.


دالو بچه بر.

http://www.axgig.com/images/83211944768465516974.jpg
"دالو بچه بر" کيست؟ پيرزني ترسناک و خون خوار که والدين بختياري براي ايجاد ترس و حرف شنوي در کودکان خود، او را صدا ميزدند!!! و از اين عبارت به يادماندني استفاده ميکردند:"خور مرگت بشين سر جات ، انده ايگوم دالو بچه بر
ميگويند که معمولا ظهر هاي تابستان ظاهر شده و بچه هايي را که تنها باشند ميدزد. البته فقط راهي براي ترساندن و ممانعت از بيرون رفتن بچه هاي شيطون از خانه است.
اين هيولا را ميتوان نسخه بختياري لولوخورخوره دانست.

http://www.axgig.com/images/08490269046383236007.jpg

ادامه مطلب و دانلود

وجود جن در زندگی من خیلی عادی است


اجنه و شیاطین شیفته ارتباط با انسان هستند !!!!!!!!!!!!!
این به این معنی است که جن های کافر و بد و شیاطین و یاران ابلیس از روش های مختلف استفاده می کنند تا با انسان رابطه برقرار کنند.
برای مثال جادوی سیاهی که در مصر استفاده میشد یا در بابل همچنین و جا های دیگر این ها همگی ریشه ی شیطانی دارند. به این معنی که با انجام دستورات مخصوص در جادوی سیاه فرد از یک یا چند جن کمک گرفته تا به خاسته خودش برسد. ختی اگر فرد هم نداند و طلسمات سیاه را انجام دهد!!!!!!!!!!!
اما در آخر چه؟ در آخر ، این ارتباطات به صورت آشکار میان جادوگر سیاه و شیاطین می‌شود. و فرد مجبور است که از آنان اطاعت کند. از همان ابتدا هم عوارضی مثل فقر ،‌ خباثت ، دعوا و دلسردی و .... وجود میاید که دلیل بر سیاه بودن جادو می باشد.
مبحث جادوگری بسیار مفصل است و در مطلب نمیگنجد. من خودم یک جادوگر سفید هستم که چهار سال است که در زمینه علوم غریبه فعالیت دارم. و الان به راحتی حقیقت را از دروغ در این علوم تشخیص می دهم.
اما در این تاپیک چند داستان از خودم که تماما واقعی هستند را میگذارم
الته داستان های جالبی هم از پدر بزرگ و پدر پدر بزرگ و اجدادم هم دارم که انشا الله در یک وقت دیگه
قبل از شروع به تعریف کردن هم این را میگویم که وقتی که گاهی این اتفاقات عجیب برایمان میفتد به علت چند چیز است. یکی از آن ها همین شیفتگی ارتباط از طرف جن یا انس است و یکی دیگر تفریح کردن جن (برداشت وسایل و گذاشتنشون بعد چند روز همونجا) و عوامل مختلفی که جای گفتنشون توی این تاپیک نیست.

1ـ آخرین اتفاق عجیب برای خودم حدود یک ماه پیش :
یشب که داشتم کتاب مطالعه می کردم یهو دستشوییم گرفت و سریع رفتم به سمت دست شویی که دیدم کسی دست شوییه. مامانم که داشت با موبایل حرف میزد و بابامم که داشت با کامپیوتر تایپ می کرد همشون صداشون از اتاقهای آخر خونه شنیده می شد. خب میموند خواهر کوچیکم که صد در صد اون می تونست توی دست شوی باشه
من سرم رو آوردم نزدیک در
صدایی نمیومد
بعد در زدم
بلافاصله بعدش خواهرم در زد و از پشت در گفت هوووووووووووووووووممممممممممم
من که دستشوییم خیلی شدید بود گفتم : لیلا بدو دست شویی دارم سریع باش !!!!!!!!!
و دوباره در زدم
اونم دوباره تق تق زد به در و گفت هووووووووووووومممممممممم
منم اعصابم خورد شد گفتم : بیا بیرون دیگه مسخره
جواب نداد
منم سریع رفتم سراغ اتاقی که مامانم توش بود
سر راه بابام رو دیدم که داره تایپ میکنه
سریع رد شدم
رسیدم به اتاق در رو باز کردم به مامانم گفتم : مامان لیلا مسخره بازیش گرفته آخر شبی بش بگو بیاد بیرون من برم دست شویی
دیدم داره خیره خیره و هاج و واج با تعجب من رو نگاه میکنه
گفتم : چیه؟!
به سمت چپش اشاره کرد و گفت : این کیه پس؟!!!!!!!
من وقتی نگاه کردم دیدم خواهرم داره نقاشی میکنه گوشه ی اتاق
منم که دستم اومد چی شده یه لبخند زدم و برگشتم سمت دست شویی
در رو باز کردم
هنوز همون سکوت بود
اما اصلا نترسیدم چون وجود جن در زندگی عادیه



2ـ حدود 10 سالم که بود زیرزمین پدر بزرگم این ها مینشستیم
توی محله ای که الان بالا شهره ولی اون موقع فقط کوه بود
بیشتر داستان های من از اونجاست
اون زمان خیلی جن ها وقتی من تنها میشدم اذیتم می کردند
مثلا وقتی از ترس پشت به آینه تو ی حال تکیه میدادم و اطرافم رو می پاییدم یهو از پشت اپن آشپزخونه یکی پاشو میکشید روی موکت
یا از تو تک اتاق بزرگ و تاریک که عمیق ترین جای اون بنا بود صدای نفس کشیدن و خرناس میومد
منم فقط قرآن میخوندم و ذکر میگفتم
یه روز عصر که من تنها شده بودم ؛ تو خونه و توی همون اتاق داشتم کتاب های غیر درسیم رو مطالعه میکردم. که وقتی تموم شد کتابم رو بستم و گزاشتم تو قفسه و رفتم سر کشوی مامانم و سرمش رو برداشتم و سرمه کشیدم. بعد کشو رو بستم و رفتم تو حال و چراغ اتاق رو خاموش کردم. فقط یک مهتابی روشن بود. نشستم زیر مهتابی ، پشت به آینه. تو فکرم بود که چیکار کنم چیکار نکنم که یهو صدای باز شدن اون کشوی چوبی و قدیمی مامانم اومد.
من از ترس خشکم زده بود
قلبم تند تند میزد
صداش رو به وضوح شنیدم
صدای کشیده شدن چوباش به هم و تلق و تلوق لوازم آرایش توش
به سمت اتاق رفتم و چراغ رو روشن کردم و با کمال تعجب دبدم که کشو تا نیمه یه چیزی اونور تر باز شده

3ـ این داستان هم مال همون خونه است البته با این تفاوت که این داستان مال پیارساله.
یشب پاییز که فقط من و مامانم و خواهرم خونه و تو زیر زمین بودیم و مامانم داشت بافتنی می کرد و مامان بزرگ و دایی کوچیکم بالا بودن.........
یهو صدای داد و بیداد داییم از تو ایوان حیاط شنیدیم. داشت با مامان بزرگم بحث میکرد.
مامانم همینجور که میل بافی می کرد گفت : نگاه کن علی خجالت نمی کشه سر مامان داد میزنه!!!!!!!!!!
به طور ناگهانی 30 ثانیه بعد یهو در خونمون باز شد و داییم اومد تو با قیافه خوشحال و متعجب
گفتیم چی شده؟
به من گفت : امیر پاشو بیا بالا جن اومده....
مامانم خودشو زد به اون راه و با چشم و اشاره به من و داییم گفت که خواهرم چیزی نفهمه
ما هم پاشدیم رفتیم بالا
خلاصه فهمیدم داستان اینه که داییم رفته بوده حیاط سیگار بکشه
بعد میاد تو خونه و چراغ یوون رو هم خاموش میکنه
بعد مامان بزرگم میاد می بینه روشنه چراغ!!!!!!!!!!!!!1
میگه : خدا بگم چی کارت نکنه علی دباره روشن گذاشتی چراغ رو................
داییمم اعصابش خورد میشه جحر و بحث میکنه
بعد با هم خاموش میکنند چراغ رو میان تو چند دقیقه بعد دوباره چراغ روشن میشه جلوی چشم خودشون
......................
حالا ما هم گفتیم کاری نداره
نشستیم رو مبل منتظر شدیم
هر چند دقیقه یک بار چراغ رو یکی روشن میکرد
ما هی خاموش میکردیم و چک میکردیم که چیز دیگه ای نباشه
نه اتصالی برق
نه چیزی که برخورد کنه با کلید
نه دزد
چون کل حیاط پیدا بود و از شیشه های قدی هم بعد از روشن کردن لامپ پیدا میشد
دزد که سرعت نور نداره!!!!!!!!!!!!!!!!!
توی یکی از دفعه ها پنجم یا ششم مامان جونم متوجه شد که سایه ای رو دیده
دفعه بعدش ما هم دقت کردیم
و دیدیم چیزی مثل شبه و سر عت زیاد بغد از روشن شدن چراغ از پله ها میره پاییین
مثل سایه بود مثل دود رقیق
میشد اونورش رو دید
و
دفعه آخرش که این کار رو کرد چشمتون روز بد نبینه
بجای اینکه از پله ها بره پایین با سرعت زیادی اومد چسبید به بنجره و پنجره رو تکون داد و رفت
و دیگه بر نگشت


امیدوارم سه تا از حکایات شیرین زندگی من مفید بوده باشه

ادامه مطلب و دانلود

يه نكته خيلي جالب كه نميدونستيد!


http://www.axgig.com/images/62370648581907923396.jpg

ادامه مطلب و دانلود

لینک دانلود



http://s5.picofile.com/d/2993fc7f-8228-4807-ab50-777900e91078/2.pdf

اینم لینک مستقیم دانلود کتاب (کافیه کپی کنید و توی نوار آدرس مرورگر enter کنید ) البته توی مطلب قبلی هم ادرسی که گذاشتمو مثل همین لینک که گذاشتم میتونستید کپی کنید توی نوار آدرس مرورگرتون و بعد از enter کردن صفحه ای که باز میشد روی دانلود کلیک میکردید دانلود میشد .فرقی ندارن هر 2 لینک سالمه دیگه بیشتر از این بلد نیستم!!



راستی منتظر داستان بعدیم باشید اولین فرصت مینویسم !!!!!!

ادامه مطلب و دانلود

طریقه احضار جن مسلمان


به درخواست دوستان کتابو دانلود کنید صفحه 154 کتاب نوشته عواقبش با خودتون

http://s5.picofile.com/file/8145212368/2.pdf.html

البته کتاب pdf هست و از صفحه 103 شروع میشه

ادامه مطلب و دانلود

قبرستان جن ها در ایران


قبرستانی خاموش و مرموز در جنوب شرقی ترین نقطه ایران، استان سیستان و بلوچستان، شهر چابهار، روستای تیس. روستایی باستانی با قدمتی حداقل ۲۳۰۰ ساله که در آن اعتقادات و باورهای مردم بلوچ با راز آمیزی و سکوت ژرفناک طبیعت آن و آثار باستانی بر جای مانده پیوند خورده است و گورستان جن که بلوچ ها به آن ” جن سنط ” می گویند یکی از این رازهاست.

تصاویر و اطلاعاتی درباره قبرستان جن ها در ایران!

قبرها در کنار هم بر روی سطحی صخره ای حفر شده اند. حفر این گورها بر سطح سنگی حیرت و پرسش بازدیدکنندگان را بر می انگیزد . چه کسانی این گورهارا حفر کرده اند؟ چرا سطح سنگی را برای حفر انتخاب کرده اند؟ این گورها با چه وسیله ای حفر شده است؟ در پاسخ به این پرسش ها مانند این گورستان جز سکوت و خاموشی چیزی نمی شنویم.

تصاویر و اطلاعاتی درباره قبرستان جن ها در ایران!

تصاویر و اطلاعاتی درباره قبرستان جن ها در ایران!

شاید به دلیل حفظ مردگان و در گذشتگان از گزند جانوران و خورندگان زیر زمینی اجساد، رنج کندن سنگ را بر خود هموار می کردند و گورها را اینچنین می ساختند. شاید برای احترام به مردگان بوده و شاید هم باور مردم محلی درست باشد که ” این گورها متعلق به جن هاست. آنها مردگان خود را در حصار این سنگ ها دفن کرده اند، شب که می رسد، جنها بر سر گور از دست رفتگان خود حاضر می شوند و به مویه و مرثیه سرایی مشغول می گردند. هر کس که شبانگاه گذرش بر این گورستان بیفتد، مورد نفرین جن ها قرار می گیرد و با عذابی سخت بعد از چند روز می میرد.

تصاویر و اطلاعاتی درباره قبرستان جن ها در ایران!


” بشر امروزی با وسایل ابتدایی به دشواری توانایی حفر این گورها را بر روی سطح سخت سنگی دارد. شاید به همین دلیل است که مردم محلی حفر این گورها را به نیرویی مافوق بشر نسبت می دهند.این گورستان بر تپه ای کم ارتفاع مشرف بر روستای تیس و در پای کوه پیل بند قرار گرفته است.


در کنار این گورستان که به قبرستان شماره یک تیس مشهور است، قبرستان امروزی مردم روستا قرار دارد. اما گورهای این گورستان بر سطح خاکی نرم حفر می شوند. مردم روستا اگرچه درگذشتگان خود را در این گورستان به خاک می سپارند اما مراقبند که شب گذرشان به گورستان جن ها نیفتد!

برگرفته از:www.bikari.net

ادامه مطلب و دانلود

مشاهده ی جن (شماره5)


اکثره ما این موضوع را میدانیم که جن ها از مکان های مرطوب مثل حمام و گرم آبه ها خوششان می آید و من خودم به چشم خودم جن را در یکی از استخر های شهرم دیدم.ماجرا از این قرار بود که من برای کلاس آموزشی شنا به استخر رفتم و وقتی که وارد محوطه ی شنا شدم سانسه قبلی به پایان رسیده بود و فقط من و دو سه نفر دیگر مانده بودیم.هنوز نیم ساعت تا شروعه سانس بعدی وقت داشتیم من از فرصت استفاده کردم و به جکوزی رفتم کمی گذست و دیدم شخصی قد بلد و زشت به سمت سونا بخار میرود.من که حقیقت میترسیدم تنهایی به سنا بخار بروم کمی بعد از او وارد سونا شدم اما در کماله تعجب هیچکس در آنجا نبود و صدای بلندی مثل برخورد با سقف به گوشم خورد من که حسابی ترسیده بودم از سونا بخار بیرون رفته و به سنا خشک رفتم اما آنجا هم فضای سنگینی داشت که من را از آمدنم پشیمان میکرد به محوطه ی استخر برگشتم و تا رسیدن سانسه بعد به سمت جکوزی و سونا نرفتم.

ادامه مطلب و دانلود



آخرين مطالب سايت: داستان ترسناک در مورد ارواح خبیث قسمت اول  (نویسنده: afaraid، بازديد: 71 مرتبه) مردی تنها در خانه  (نویسنده: afaraid، بازديد: 83 مرتبه) داستان واقعي جن  (نویسنده: postchi، بازديد: 178 مرتبه) جن مشترك  (نویسنده: postchi، بازديد: 58 مرتبه) طاق خونین بوشهر  (نویسنده: soriano، بازديد: 105 مرتبه) جن استخر  (نویسنده: m0hammad، بازديد: 182 مرتبه) خدا کنه کار جن نباشه... آخه خودم صداش کردم  (نویسنده: sajjad1996، بازديد: 110 مرتبه) گرگنما  (نویسنده: samaneh37، بازديد: 84 مرتبه) خانواده نفرين شده.  (نویسنده: soriano، بازديد: 135 مرتبه) جن مازندران  (نویسنده: soriano، بازديد: 391 مرتبه) باورهاي محلي مردم آذربايجان غربي درخصوص شاه ماران.  (نویسنده: soriano، بازديد: 147 مرتبه) افسانه هاي محلي مردم گلستان درخصوص هيولا  (نویسنده: soriano، بازديد: 212 مرتبه) الارزنگي هيولاي بختياري !!  (نویسنده: soriano، بازديد: 161 مرتبه) دالو بچه بر.  (نویسنده: soriano، بازديد: 170 مرتبه) وجود جن در زندگی من خیلی عادی است  (نویسنده: amirafsoongar، بازديد: 272 مرتبه)

ترس تنها احساسی است که دروغ نمی گوید!
به گروه طرفداران ترس بپیوندید.
ایمیل خود را اضافه کنید تا در صورت اضافه شدن مطلب جدید در سایت، شما را مطلع کنیم.
ما برای شما ایمیل اسپم یا تبلیغاتی نخواهیم فرستاد.

آیا می دانید این سایت توسط افرادی مثل شما بروز می شود؟

شما می توانید یا عضویت در این سایت به جمع نویسندگان سایت ترسو بپیوندید. نوشته های شما در موضوع ترس و ماوراءالطبیعه در اینترنت منتشر می شود و شما بزودی طرفداران خود را پیدا خواهید کرد. هربار که نوشته های شما بازدید شود امتیاز شما افزایش پیدا کرده و سرور بصورت خودکار شما را به گروه های بالاتر ارتقا می دهد ... ساده است ، عضو شوید و دوستان خود را پیدا کنید! (عضویت)

 
ترسو یک وبسایت تفریحی است و هیچ ارتباطی با گروه ها و عقاید شیطان پرستی ندارد.
برای مشاهده سایت در بهترین حالت ممکن، از مرورگر های Google Chrome یا FireFox استفاده نمائید.
+ © کپی برداری از مطالب این سایت تنها با لینک دادن به برگه همان مطلب، مجاز است. | نقشه xml | طراح و برنامه نویس | وبلاگ ادمين |
X پیشنهاد ویژه!